#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
و شاید عشق این است
اضطراب . . .
آری عشق این است . .
تب و تاب . . .
من در تب میسوزم
و تو با تاب خوشی . . .
۩【تب و تاب 】۩

کاربران گروه

(683 کاربر)

مدیران گروه

[نمایش همه]

برچسب‌های کاربری

••¦¦ تب وتاب ¦¦••
13881 پست · گروه عمومی · شناسه‌: 3

••¦¦ تب وتاب ¦¦••

محسن
محسن
آرتو اشی قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون به خاطر خونِ آلوده ای که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد، به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد. یکی از طرفدارانش نوشته بود:
چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب كرد؟
او در جواب گفت :
در دنیا، 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند. 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند.500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند.50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند. 5 هزار نفر سرشناس می شوند. 50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند، چهار نفر به نیمه نهایی می رسند و دو نفر به فینال … و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟
و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم، نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

GD Star Rating


دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 3 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:18222893

·
محسن
محسن
داستان کوتاه ابلیس و فرعون
مي گويند ابليس، زماني نزد فرعون آمد در حاليکه فرعون خوشه اي انگور در دست
داشت و مي خورد.ابليس به او گفت: هيچکس مي تواندکه اين خوشهء انگور را به
مرواريد های خوش آب و رنگ مبدل سازد؟ فرعون گفت: …..
نه. ابليس با جادوگري و سحر، آن خوشهء انگور را به دانه هاي مرواريد تبديل کرد.
فرعون تعجب کرد و گفت:
آفرين بر تو که استاد و ماهري. ابليس سيلي اي بر گردن او زد و گفت: مرا با اين
استادي به بندگي قبول نکردند، تو با اين حماقت چگونه ادعای خدايي مي کني؟

GD Star Rating


دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 9 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:18222855

·
محسن
محسن
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن: یواش تر برو, من می ترسم.
مرد : نه, اینجوری خیلی بهتره.
زن : خواهش میکنم, من خیلی می ترسم.
مرد : خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن : دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی.
مرد : منو محکم بگیر.
زن :….
خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد : باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری, آخه نمیتونم
راحت برونم. اذیتم میکنه.
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین
زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون
اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای
آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 15 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:18222812

·
محسن
محسن
داستان زیبای عشق حقیقی (دیدگاه)


1 دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 41 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:18222589

·
محسن
محسن
چه ساکته اینجا بابا داستان بگین


دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 28 روز و 3 ساعت و 9 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:18137874

·
del shekaste
del shekaste
هوایت دستان سنگینی داشت، وقتی به سرم زد فهمیدم!


دیدگاه · 5 سال و 15 روز و 1 ساعت و 35 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:17956363

·
فکل مکل(گروه کل کل دختر پسرا یادتون نره)
فکل مکل(گروه کل کل دختر پسرا یادتون نره)
گشنمـــــــــــــــــــــــــــــــــــه{-140-}{-147-}


2 دیدگاه · 5 سال و 21 روز و 19 ساعت و 17 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:17899486

·
فکل مکل(گروه کل کل دختر پسرا یادتون نره)
فکل مکل(گروه کل کل دختر پسرا یادتون نره)
{-140-}{-140-}{-140-}


دیدگاه · 5 سال و 26 روز و 15 ساعت و 56 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:17861243

·
saramatin
saramatin
اتاق بازرگانی یک شهر کوچک از یک سخنران دعوت کرد تا در یک مراسم عمومی صحبت کند. اوضاع اقتصادی مدتی بود که خراب شده بود، احساس نا امیدی در مردم دیده می شد. آنها می خواستند به کمک این سخنران به مردم امید و انگیزه بدهند.

خانم سخنران در خلال ارائه مطالب خود کار جالبی کرد. او یک ورق کاغذ بزرگ برداشت و با ماژیک یک نقطه سیاه بزرگ روی آن و درست در مرکز آن کشید آنرا به مردم نشان داد و از آنها پرسید چه می بینند؟

قبل از همه مردی از جایش برخاست و گفت من نقطه ای سیاه می بینم.

او گفت: بسیار خوب دیگر چه می بینید؟

همه به اتفاق گفتند نقطه ای سیاه.

و پرسید آیا هیچ چیز دیگری نمی بینید که اطراف این نقطه سیاه باشد؟

و صدای جمعیت بود که می گفت نه.

پس این ورق کاغذ چه؟ سخنران این را گفت و ادامه داد. من مطمئنم همه شما آنرا دیده اید، اما خود این را برگزیده اید تا آنرا نادیده بگیرید.

در دیدگاه بخوانید....


1 دیدگاه · 5 سال و 1 ماه و 5 روز و 2 ساعت و 33 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:17794707

·
"ماهان" دنیایی ازدرد
"ماهان" دنیایی ازدرد
مرد باید

وقتی مخاطبش عصبانیه , ناراحته , میخواد داد بزنه

وایسه روبروش بگه :

ت...و چشام نگا کن , بهت میگم تو چشام نگا کن

حالا داد بزن , بگو از چی ناراحتی

... بعد مخاطب داد بزنه , کنه , بکشه , کنه

حتی با ش بکوبه تو مرد

آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه

همونجا باید کنه

نذاره باشه

حرف نزنه , توضیح نده

کل کل نکنه , توجیه
نکنه
فقط نذاره احساس کنه

مرد باید گاهی وقتا با ثابت کنه
با ...


128897251037.jpg
دیدگاه · 5 سال و 1 ماه و 25 روز و 11 ساعت و 13 دقيقه قبل در ••¦¦ تب وتاب ¦¦•• · ش:17621930

·