#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
353

مشخصات

موارد دیگر
arash
340 پست
7835 بازديد

در رابطه دوستی با Amour

امتياز : 2358.75
حالت من: خجالتی
نيمه فعال
0.2 پست در روز
مرد
مجرد
دانشجو معماری
samsung
فعلا زوده
فوق ديپلم
ايران - خراسان شمالي - بجنورد


افتخارات

دنبال‌کنندگان

(417 کاربر)

گروه ها

(68 گروه)
şɧεïđą . ارشدِ گروه "شـیدائی"
لحظه ی ملاقات تمام بغض های جهان

لحظه خداحافظی-ت.



1360417757458597_thumb.jpg
دیدگاه · 1 سال و 5 ماه و 9 روز و 16 ساعت و 3 دقيقه قبل در sheidae · ش:21250379

·
الهــــ ه
الهــــ ه
مثل ِ همان سِرُمی که سرپا نگهم داشت بعد از افتادنت

دارم تمام می شوم

و درد ملافه را

تا روی ِ چشم هام می کشد

جهان سردخانه ای شد

بعد از رفتنت

فقط پدر

باور نمی کرد

که مدام پتو را می کشید روی شانه هام...



1 دیدگاه · 5 سال و 8 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 38 دقيقه قبل در شــکلات تلــــخ · ش:19554083

·
arash
arash
دکتر بعد از معاینه و دیدن آزمایشات بیمار میگه: پدر جان ، شما بیماری قلبی دارین . داروهایی رو که براتون نوشتم مصرف کنید . سعی کنید استراحت داشته باشید . به خصوص از پله بالا و پایین نرید . سه ماه دیگه هم بیاید من ببینمتون .
سه ماه بعد که بیمار میره پیش دکتر .دکتر دوباره آزمایشش میکنه و میگه: تبریک میگم ، وضع قلبتون خیلی بهتره .
طرف میگه: یعنی حالا میتونم از پله بالا و پایین برم.
دکتره میگه: البته .
طرف می پره هوا و میگه: خدا خیرتون بده آقای دکتر، پدرم در اومد از بسکه توی این سه ماه از ناودون رفتم بالا و از پنجره پریدم پایین!



fu2284.jpg
دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبل در دریای عاشقان · ش:18697478

·
arash
arash
مردی چهار پسر داشت. هنگامی که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت:



«یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!»



برادران با خوشحالی نگهداری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست.



پسر سراغ پول ها نرفت. دو شب بعد هم همان خواب ها تکرار شد تا آنکه در شب سوم خواب دید که می گویند، در فلان مکان یک درهم است. آن را بردار که پُرخیر و برکت است!پسر صبح از خواب برخاست و همان جایی که خواب دیده بود، رفت و یک درهم را برداشت.



در راه با آن دو ماهی خرید. هنگامی که شکم آنها را پاره کرد، در شکم هر کدام یک دُر یافت. یکی از دُرها را به درگاه سلطان برد و پادشاه که از آن خوشش آمده بود، پول زیادی به پسر داد و گفت: «اگر لنگه دیگر آن را بیاوری، پول بیشتری می گیری.پسر دُر دیگر را نیز به قصر شاه برد و سلطان با دیدن دُر به وعده اش عمل کرد و پسر به برکت احترام به پدرش از ثروتمندترین مردان روزگار شد.



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 35 دقيقه قبل در مـجــردها · ش:18697431

·
arash
arash
روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:

«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست »

استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود.

نوجوان این کار را کرد.

استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.

استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.

او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:

« استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید مرا خفه کنید »

استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:

«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.

هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی، معنی حکمت را هم می فهمی!



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 37 دقيقه قبل در تَـنهــآیـے مُـطلـَــق · ش:18697419

·
arash
arash
* پيرمردي تنها مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش بود که مي توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .



پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :



"پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم . من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد . من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.



دوستدار تو پدر".



*طولی نکشيد که پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد: "پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام".*



*ساعت 4 صبح فردا مأمور اف.بي.آی و افسران پليس محلي در مزرعه پدر حاضر شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند؟*



*پسرش پاسخ داد : "پدر! برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که مي توانستم از زندان برايت انجام بد



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 39 دقيقه قبل در شــکلات تلــــخ · ش:18697413

·
arash
arash
مدت زیادی از زمان ازدواجشان می‌گذشت و طبق معمول زندگی فراز و نشیب‌های خاص خودش را داشت.



یک روز زن که از ساعت‌های زیاد کار شوهر عصبانی بود و همه چیز را از هم پاشیده می‌دید، زبان به شکایت گشود و باعث ناامیدی شوهرش شد.



مرد پس از یک هفته سکوت همسرش، با کاغذ و قلمی‌در دست به طرف او رفت و پیشنهاد کرد هر آنچه را که باعث آزارشان می‌شود را بنویسید و در مورد آن‌ها بحث و تبادل نظر کنند.



زن که گله‌های بسیاری داشت بدون اینکه سرخود را بلند کند، شروع کرد به نوشتن.



مرد پس از نگاهی عمیق و طولانی به همسر، نوشتن را آغاز کرد.



یک ربع بعد با نگاهی به یکدیگر کاغذ‌ها را رد وبدل کردند. مرد به زن عصبانی و کاغذ لبریز از شکایت خیره ماند…



اما زن با دیدن کاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت کاغذ خود را پاره کرد.



شوهرش در هر دو صفحه این جمله را تکرار کرده بود:



"دوستت دارم عزیزم"



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 45 دقيقه قبل در asheghan · ش:18697389

·
arash
arash
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.



ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….



وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش



باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …



زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟



شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 49 دقيقه قبل در قوی دلشکسته · ش:18697365

·
arash
arash
چهار نفر بودند.
اسمشان اینها بود.
همه کس، یک کسی، هر کسی، هیچ کسی.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند، هرکسی می توانست این کار را بکند ولی هیچ کس اینکار را نکرد. یک کسی عصبانی شد چرا که این کار کار همه کس بود اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد.
سرانجام داستان این طوری شد هرکسی، یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد!!؟

حالا ما جزء کدامش هستیم؟؟؟



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 57 دقيقه قبل در ــــ واسہ دل خودم ــــ · ش:18697337

·
arash
arash
گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری. . .

گفتم:اگه نکشم میمیرم. . .

گفت:اگه بکشی با درد میمیری. . .

گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم. . .

گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره. . .

گفتم:هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟. . .



یه کم نگاهم کرد و گفت:بکش



دیدگاه · 5 سال و 10 ماه و 14 روز و 6 ساعت و 59 دقيقه قبل در دریای عاشقان · ش:18697333

·