Matin
زندگاني گر مرا عمري هراسان کرد و رفت
مشکل مارا به مُردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم اندر دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و اين بوم را يکبارِ ويران کرد و رفت
پيش مردم آشکارا چون مرا ديوانه ساخت
روي خود را آن پري از ديده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون عقده مشکبوي را
گردشي در چين زلفان پريشان کرد و رفت
پيش از اينها در مسلماني خدايي داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمانم کرد و رفت
مشکل مارا به مُردن خوب آسان کرد و رفت
جغد غم هم اندر دل ناشاد ما ساکن نشد
آمد و اين بوم را يکبارِ ويران کرد و رفت
پيش مردم آشکارا چون مرا ديوانه ساخت
روي خود را آن پري از ديده پنهان کرد و رفت
وانکرد از کار دل چون عقده مشکبوي را
گردشي در چين زلفان پريشان کرد و رفت
پيش از اينها در مسلماني خدايي داشتم
بت پرستم آن نگار نامسلمانم کرد و رفت









