#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]

سمـفونــی سکــوت وفــریـــاد...بوف کور...

مــیان
بـــودن
و
نــــبــودن . . .خیلــی پیـــش تر ها..

دوست داشتـــی بخوانـــی ام....!
همیشه نبودنت کنارم مرا می آزارد
و من عجب بهانه گیر میشوم
تو امـــــــا...
لبخند مهربانت ،
پیوست میشود بر سکوت ...



بوف ...کتی...

کاربران گروه

(758 کاربر)

مدیران گروه

برچسب‌های کاربری

شـــــــــــــعر کوتــــ..
12861 پست · گروه عمومی · شناسه‌: 376

شـــــــــــــعر کوتــــــــاه

فاطمه
فاطمه
چگونه پيدايت کنم؟
وقتي به ياد نمي‌آورم
چگونه گم‌ات کرده‌ام


4 دیدگاه · 9 ساعت و 11 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28460011

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند.

هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم

زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش

پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم



پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود

بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا

نام خدا نبردن از آن به كه زير لب

بهر فريب خلق بگوئي خدا خدا



ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع

بر رويمان ببست به شادي در بهشت

او مي گشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش

گوئي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت



توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست

كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم

چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست

زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم



مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم

مائيم ... ما كه جامه تقوي دريده ايم

زيرا درون جامه بجز پيكر فريب

زين هاديان راه حقيقت نديده ايم!



آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد

گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود

ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق

نام گناهكاره رسوا! نداده بود



بگذار تا به طعنه بگويند مردمان

در گوش هم حكايت عشق مدام! ما

«هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد بعشق

ثبت است در جريده عالم دوام ما»


دیدگاه · 15 ساعت و 52 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456448

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
من نمي خواهم

سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم

من نمي خواهم

او بلغزد دور از من روي معبرها

يا بيفتد خسته و سنگين

زير پاي رهگذرها

او چرا بايد به راه جستجوي خويش

روبرو گردد

با لبان بسته درها؟

او چرا بايد بسايد تن

بر در و ديوار هر خانه؟

او چرا بايد ز نوميدي

پا نهد در سرزميني سرد و بيگانه؟!

آه ... اي خورشيد

سايه ام را از چه از من دور مي سازي؟



از تو مي پرسم:

تيرگي درد است يا شادي؟

جسم زندانست يا صحراي آزادي؟

ظلمت شب چيست؟

شب،

سايه روح سياه كيست؟



او چه مي گويد؟

او چه مي گويد؟

خسته و سرگشته و حيران

مي دوم در راه پرسش هاي بي پايان


دیدگاه · 15 ساعت و 52 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456445

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
تا نهان سازم از تو بار دگر

راز اين خاطر پريشان را

مي كشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگين حجاب مژگان را



دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره مي جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه مي گويم



آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كي ترا گفتم آنچه دلخواهست



تو برايم ترانه مي خواني

سخنت جذبه اي نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهاني دگر نشان دارد



شايد اينرا شنيده اي كه زنان

در دل «آري» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمي سازند

رازدار و خموش و مكارند



آه، من هم زنم، زني كه دلش

در هواي تو مي زند پر و بال

دوستت دارم اي خيال لطيف

دوستت دارم اي اميد محال


دیدگاه · 15 ساعت و 55 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456439

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
ياد داري كه ز من خنده كنان پرسيدي

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گويد

اشگ شوقي كه فرو خفته به چشمان نياز



چه ره آورد سفر دارم اي مايه عمر؟

سينه اي سوخته در حسرت يك عشق محال

نگهي گمشده در پرده رؤيائي دور

پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال



چه ره آورد سفر دارم ... اي مايه عمر؟

ديدگانس همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمي كه بر آن خفته به اميد و نياز

بوسه اي داغتر از بوسه خورشيد جنوب



اي بسا در پي آن هديه كه زيبنده تست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هديه كنم

پيكري را كه در آن شعله كشد شوق نهان



چو در آئينه نگه كردم، ديدم افسوس

جلوه روي مرا هجر تو كاهش بخشيد

دست بر دامن خورشيد زدم تا بر من

عطش و روشني و سوزش و تابش بخشيد



حاليا ... اين منم اين آتش جانسوز منم

اي اميد دل ديوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عيانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از اين راه دراز


دیدگاه · 15 ساعت و 58 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456430

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
آسمان همچو صفحه دل من

روشن از جلوه هاي مهتابست

امشب از خواب خوش گريزانم

كه خيال تو خوشتر از خوابست



خيره بر سايه هاي وحشي بيد

مي خزم در سكوت بستر خويش

باز دنبال نغمه اي دلخواه

مي نهم سر بروي دفتر خويش



تن صدها ترانه مي رقصد

در بلور ظريف آوايم

لذتي ناشناس و رؤيا رنگ

مي دود همچو خون به رگ هايم



آه ... گوئي ز دخمه دل من

روح شبگرد مه گذر كرده

يا نسيمي در اين ره متروك

دامن از عطر ياس تر كرده



بر لبم شعله هاي بوسه تو

مي شكوفد چو لاله گرم نياز

در خيالم ستاره اي پر نور

مي درخشد ميان هاله راز



ناشناسي درون سينه من

پنجه بر چنگ و رود مي سايد

همره نغمه هاي موزونش

گوئيا بوي عود مي آيد



آه ... باور نمي كنم كه مرا

با تو پيوستني چنين باشد

نگه آندو چشم شورافكن

سوي من گرم و دلنشين باشد



بي گمان زان جهان رؤيائي

زهره بر من فكنده ديده عشق

مي نويسم بروي دفتر خويش

«جاودان باشي، اي سپيده عشق»


دیدگاه · 15 ساعت و 59 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456428

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
با اميدي گرم و شادي بخش

با نگاهي مست و رؤيائي

دخترك افسانه مي خواند

نيمه شب در كنج تنهائي:



بي گمان روزي ز راهي دور

مي رسد شهزاده اي مغرور

مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش



مي درخشد شعله خورشيد

بر فراز تاج زيبايش

تار و پود جامه اش از زر

سينه اش پنهان به زير رشته هائي از در و گوهر



مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي

باد ... پرهاي كلاهش را

يا بر آن پيشاني روشن

حلقه موي سياهش را



مردمان در گوش هم آهسته مي گويند،

«آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو»

«در جهان يكتاست»

«بي گمان شهزاده اي والاست»



دختران سر مي كشند از پشت روزن ها

گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار

سينه ها لرزان و پرغوغا

در طپش از شوق يك پندار



«شايد او خواهان من باشد.»



ليك گوئي ديده شهزاده زيبا

ديده مشتاق آنان را نمي بيند

او از اين گلزار عطرآگين

برگ سبزي هم نمي چيند



همچنان آرام و بي تشويش

مي رود شادان براه خويش

مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

ضربه سم ستور بادپيمايش



مقصد او خانه دلدار زيبايش

مردمان از يكديگر آهسته مي پرسند

«كيست پس اين دختر


دیدگاه · 16 ساعت و 1 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456419

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
گنه كردم گناهي پر ز لذت

كنار پيكري لرزان و مدهوش

خداوندا چه مي دانم چه كردم

در آن خلوتگه تاريك و خاموش



در آن خلوتگه تاريك و خاموش

نگه كردم بچشم پر ز رازش

دلم در سينه بي تابانه لرزيد

ز خواهش هاي چشم پر نيازش



در آن خلوتگه تاريك و خاموش

پريشان در كنار او نشستم

لبش بر روي لب هايم هوس ريخت

زاندوه دل ديوانه رستم



فرو خواندم بگوشش قصه عشق:

ترا مي خواهم اي جانانه من

ترا مي خواهم اي آغوش جانبخش

ترا اي عاشق ديوانه من



هوس در ديدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پيمانه رقصيد

تن من در ميان بستر نرم

بروي سينه اش مستانه لرزيد



گنه كردم گناهي پر ز لذت

در آغوشي كه گرم و آتشين بود

گنه كردم ميان بازواني

كه داغ و كينه جوي و آهنين بود


دیدگاه · 16 ساعت و 2 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456415

·
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و  بارانی ترین لحظه ها)
طراوت ( دخمل شیطون ,مجردو آبی و بارانی ترین لحظه ها)
كاش بر ساحل رودي خاموش

عطر مرموز گياهي بودم

چو بر آنجا گذرت مي افتاد

بسراپاي تو لب مي سودم



كاش چون ناي شبان مي خواندم

بنواي دل ديوانه تو

خفته بر هودج مواج نسيم

مي گذشتم ز در خانه تو



...



كاش چون ياد دل انگيز زني

مي خزيدم به دلت پر تشويش

ناگهان چشم ترا مي ديدم

خيره بر جلوه زيبائي خويش



كاش در بستر تنهائي تو

پيكرم شمع گنه مي افروخت

ريشه زهد تو و حسرت من

زين گنه كاري شيرين مي سوخت



كاش از شاخه سرسبز حيات

گل اندوه مرا مي چيدي

كاش در شعر من اي مايه عمر

شعله راز مرا مي ديدي


دیدگاه · 16 ساعت و 10 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28456391

·
✔مریمـ کامیابـــ
چقدر راه آمده‌ای تا من ..
از کلافگی‌هایم گذشته‌ای با لبخند
از تلخی‌هایم به سکوت
خستگی‌هایم را تاب آورده‌ای
عطشم را آب ..
چقدر کوتاه آمده‌ای و راه ..
غزلی را کنار من بنشین
و سر بر سینه‌ام نفسی تازه کن
چقدر راه آمده‌ای با من ..


4897825237_dbd711c42c.jpg
1 دیدگاه · 1 روز و 6 ساعت و 21 دقيقه قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:28453708

·