#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
347
اطلاعات پروفايل خصوصي است.
❤ عزت  ❤عطر یاس  ❤
❤ عزت ❤عطر یاس ❤
ای عشق،
تو ما را به کجا
می‌کِشی ای عشق؟
جز محنت و غم نیستی،
امّا خوشی ای عشق....





دیدگاه · 3 ماه و 15 روز و 7 ساعت و 46 دقيقه قبل در عـطـر یــاس · ش:21387345

·
❤ عزت  ❤عطر یاس  ❤
❤ عزت ❤عطر یاس ❤
و اگر فکر می کنی عاشق عشقش را که داشته باشد
دنیایی را دارد
اشتباه کرده ای...

آدم عاشق تنهاترین است
چه در کنار یار
چه در خیال یار...


{-35-}



دیدگاه · 3 ماه و 26 روز و 5 ساعت و 7 دقيقه قبل در عـطـر یــاس · ش:21385100

·
❤ عزت  ❤عطر یاس  ❤
❤ عزت ❤عطر یاس ❤

و من

چگونه بی تو نگیرد

" دلم "



دیدگاه · 9 ماه و 6 ساعت و 1 دقيقه قبل در عـطـر یــاس · ش:21319197

·
سبحان❤در عطر یاس ❤
سبحان❤در عطر یاس ❤
دل شکسته




دیدگاه · 9 ماه و 23 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبل در عـطـر یــاس · ش:21311838

·
şɧεïđą . ارشدِ گروه "شـیدائی"
می رود کز ما جدا گردد
ولی؛
جان و دل با اوست؛هرجا می رود





دیدگاه · 1 سال و 3 ماه و 4 روز و 1 ساعت و 40 دقيقه قبل در sheidae · ش:21253028

·
şɧεïđą . ارشدِ گروه "شـیدائی"
سر ساعتِ همیشه آمده ام ،

تو نیستی ...



دیدگاه · 1 سال و 3 ماه و 7 روز و 44 دقيقه قبل در sheidae · ش:21251737

·
امیر علیزاده
امیر علیزاده
سوالم از چشمهای تو این است :چرا در ایینه تو تصویر من پیدا نیست
{-35-}



دیدگاه · 1 سال و 4 ماه و 19 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبل در دل داده DELDADEH · ش:21226393

·
ايران
ايران
مردی همراه پسر ۲۵ ساله‏اش در قطار نشسته بود.به محض شروع حرکت قطار که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت می کرد فریاد زد : “ پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند ” کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه ۵ ساله رفتار می کرد، شده بودند. پسر دوباره فریاد زد: ” پدر نگاه کن دریاچه ، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند.” زوج جوان پسر را با نگاه می کردند.
باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:” پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند : “‌چرا شما برای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!”
مرد مسن گفت: ” ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند"



13724652_1131215770270760_810502179_n.jpg
1 دیدگاه · 1 سال و 4 ماه و 21 روز و 9 دقيقه قبل در ◕‿◕ سخنان ماندگار 凸(¬‿¬)凸 · ش:21225947

·
باز نشر توسط toelely و 2 سایر کاربران
farnaz
farnaz
خوش به حال فرهاد...

که تلخ ترین خاطره اش شیرین بود!!!



th.jpg
دیدگاه · 5 سال و 3 ماه و 22 روز و 10 ساعت و 49 دقيقه قبل در قوی دلشکسته · ش:21175433

·
باز نشر توسط vahede و 4 سایر کاربران
♂Д ҭ £ f Ξ ҥ
♂Д ҭ £ f Ξ ҥ
عـاقبـت پـرونـده ام را ، بـا غبـار ارزوهـا
خـاکــ خـواهـد بـسـت روزی ، بـاد خـواهـد بـرد بـاری
روی میـز خـالـی مـن ، صفحـه ی بـاز حـوادثــ
در ستـون تسلیـتـها ، نـامی از مـا یـادگـاری
+ قیصـر امیــن پـور +



دیدگاه · 5 سال و 3 ماه و 24 روز و 15 ساعت و 28 دقيقه قبل در ســـــنگ صـــــبور · ش:21143592

·
باز نشر توسط mohammadjavad70 و 31 سایر کاربران