#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
21

مشخصات

موارد دیگر
سجادمومنی
29 پست
1773 بازديد
امتياز : 106.95
حالت من: معمولي
تازه وارد
0 پست در روز
مرد
طراح و برنامه نویس
sony
ليسانس
ايران - خراسان رضوي - مشهد


دنبال‌کنندگان

(48 کاربر)

گروه ها

سجادمومنی
سجادمومنی
همه از دور میشنیدن بعض دریا تو صدامه همشون بهم میگفتن غم دنیا تو نگامه همه درهاشونو بستن تنهاموندم زیر بارون تنهایی گاهی یه مرزه بین ازادی و زندون



دیدگاه · 5 ماه و 26 روز و 13 ساعت قبل · ش:21256950

·
سجادمومنی
سجادمومنی
من دیگه خسته شدم بس که چشام خیس و نم
خوب ببنیم و بفهمم و بازم چیزی نگم
من دیگه بریدم از بس که شکستم از خودی
دیگه نوبت توی خسته بشی دنیا بشکنی
اینبار وایستادم تا اخرش با کفش اهنی
باز میجنگم تا نگی ترسیده بود پیاده شد !!!!



دیدگاه · 5 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 54 دقيقه قبل · ش:21256938

·
سجادمومنی
سجادمومنی
تا جای که مصرف بشی ارزش داری اینو میگن ارزش انسان اره حاجی .....



دیدگاه · 6 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه قبل · ش:21249815

·
سجادمومنی
سجادمومنی
چه در دل من چه در سر تو من از تو رسیدم به باور تو ، تو بودی و من به گریه نشستم برابر تو به خاطر تو به گریه نشستم بگو چه کنم ؟
با تو شوری در جان بی تو جانی ویران از این ذخم پنهان میمیرم نامت در من باران یادت در دل طوفان با تو امشب پایان میگیرد ...
نه بی تو سکوت نه بی تو سخن به یاد تو بودم به یاد تو من ببین غم تو رسیده به جانم بگو چه کنم ؟



دیدگاه · 6 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 23 دقيقه قبل · ش:21249807

·
سجادمومنی
سجادمومنی
وقتی رفتی یک نگاه نکردی چاره شد گناه دل بکن که دیگه دیره رفتی از کنار من نبود من قرار من دل بکن که دیگه دیره دیگه گذشتن اون روزها من و تو راهمون جدا دل بکن که دیگه دیره یه روز بودی همه کسم خاطراتت برام بسن دل بکن که دیگه دیره



دیدگاه · 6 ماه و 10 روز و 23 ساعت و 29 دقيقه قبل · ش:21249789

·
سجادمومنی
سجادمومنی
غروب جلوه‌گرِ اشک‌های رنگین است
بیا ببین که زِ هجرت دلم چه غمگین است

دلم به وسعتِ مرزهایِ دورِ دلتنگی
جدا زِ هر چه زمان و زمین و آیین است

زِ دوری از حرم تو، نازنین محبوب
تمامِ بود و نبودم، زِ زخم، چرکین است

در آسمانِ نگاهم، شفق، دوباره دمید
در این غروبِ جدایی، دلم چه مسکین است

بیا ببین که میانِ دو صد جماعتِ پست
تمام قدرتِ فرهاد، شوقِ شیرین است

امیدهایِ وصالت، شکست سختیِ هجر
چه شوق در پیِ آن و چه درد در این است

بیا ببین که چه دردی میانِ مسلکِ ماست
ببین که منزلِ بینا، زِ هجر، غمگین است

وصال، خاطره‌ایست در میانِ مسلک ما
غروب، خاطره‌سازِ وصالِ شیرین است



دیدگاه · 6 ماه و 11 روز و 6 ساعت و 31 دقيقه قبل · ش:21249649

·
سجادمومنی
سجادمومنی
بعدی ماشین مرد را میبینیم که مستقیم و بدون هیچگونه ترمزی خود را از یک پرتگاه پایین انداخته ......
نا امیدی مطلق خیلی بدتر از شکست عشقیست چون امید حتی اگر واهی باشد باعث تلاش شبانه روزی میشود و زمانی که اطمینان میرسی که دیگر عشقی در کار نخواهد بود تمام وجودت را ناامیدی فرامیگیره



4 دیدگاه · 6 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 12 دقيقه قبل · ش:21249535

·
سجادمومنی
سجادمومنی
و در یک روز بارانی با یک نامه از مرد برای همیشه خداحافظی کرده است .
با هر رعد و برق مرد بیشتر مطمئن میشود که این همان بارانی است که یک روزی تمام زندگی اش بوده توی تک تک قطرات ابی که روی شیشه ماشین ریخته میشد مرد تک تک خاطراتی که با باران داشته را به یاد می آورد .
وقتی مطئمن میشود که این همان بارانی است که بخاطر بی پولی مرد ترکش کرده با خودش هزاران روش برای معرفی خود به زن را بررسی میکند و همانکه میخواد برگرد و بگوید سلام باران این منم ....
که صدای زن سکوت را میشکند : ممنونم آقا من همینجا پیاده میشم خیلی لطف کردید .
ماشین ترمز میزنه و خانم از ماشین پیاده میشود و مرد هنوز در شک اتفاقی که افتاده است
مرد از ماشین پیاده میشود تا باران را صدا بزند که می بیند زن به سمت مردی که با یک چتر در انتظار دختر ایستاده و یک کودک را در بغل دارد میرود .
مرد همانجا زیر باران کنار ماشین مینشیند و سرش را به در ماشین تکیه میدهد گردنبندی را که به شکل قلب است در میاورد و ان را می بوسد و با چشمان خیس گردنبند را روی زمین میگذارد و سوار ماشین میشود و میرود . همانطور که ماشین دور میشود یکبار دیگه رعد و برق



1 دیدگاه · 6 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبل · ش:21249534

·
سجادمومنی
سجادمومنی
از دوستان محترم عذرخواهی میکنم میخوام برایتان یکی از دل نوشته های خودم رو براتون بنویسم ولی بخاطر محدودیت کاراکتر های ارسال پست مجبورم اون رو توی توی چند پارت ارسال کنم
باران شروع و پایان یک رابطه
این داستان را برای یک کمیک استریپ نوشته ام ولی متاسفانه هیچ وقت عملی نشد برای همین برای شما مینویسمش
در یک شب بارانی مردی با بارونی بلند و یک چتر جلوی یک ساختمان بزرگ که اسم مرد روی اون ساختمان نوشته شده است بیرون می آید و سوار ماشین آخر مدل خود میشود و همچون همیشه در تاریکی شب به راه می افتد و در حاشیه خیابان یک خانم در انتظار تاکسی ایستاده بود و مرد از سر دلسوزی ترمز میزند و زن روی صندلی عقب سوار می شود .
و مرد بدون هیچ حرفی به راه خود ادامه میدهد در تاریکی شب مرد حتی خانومی که سوار ماشین کرده را ندید ولی وقتی زن سوار ماشین میشود بوی عطر زن باعث کنجکاوی مرد میشود و در یک رعد و برق که ماشین را روشن میکند مرد از داخل اینه چشمم به زن می افتد و در یک لحظه تمام عمرش جلوی چشمانش رد میشود زنی که سوار ماشین این مرد غریبه شده عشق چندین ساله مرد بوده که فقط بخاطر مشکلات مالی مرد را ترک کرده



1 دیدگاه · 6 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 13 دقيقه قبل · ش:21249533

·
سجادمومنی
سجادمومنی
خداوندا جهنمم تو فرداست پس چرا من امروز میسوزم ؟ !!!



دیدگاه · 6 ماه و 11 روز و 19 ساعت و 32 دقيقه قبل · ش:21249522

·