نسخه‌ی قابل چاپ
(چهارشنبه 26 دی 1397)

روبروی فرمانده سپاه، یک آدم دیگر بود که از همان قماش باقی سپاهیان پرده بود و درحالیکه انگشت دستش را حیران بدندان گزیده بود ایستاده بود و شمشیر فرمانده سگاه او را تا ناف شقه کرده بود و خون از دو نیمه های تنش بیرون زده بود.
سپاه کنار آب بود، کنار دریا، یا رود. یک ماهی گنده که صورتش شکل آدمیزاد بود تا کمر از آب بیرون آمده بود و ظاهراً داشت با فرمانده سپاه حرف میزد. ماهی چشمان بادامی شکل و آرواره های برآمده داشت. و گوئی تو دهنش یکدست دندان مصنوعی بود که برای دهنش بزرگ بود. چشمان وق زده اش بقدر یک بادام درشت بود و مژه و ابرو داشت و خوشحال بنظر میرسید. معلوم بود که این ماهی سرکرده ماهیهائی بود که پشت سرش بهم فشرده صف کشیده بودند و همه چشمان بادامی و دندان مصنوعی داشتند. سرکرده ماهیها ظاهرا داشت با فرمانده سپاه حرف میزد و ماهیهای دیگر نگاه میکردند.

در این هنگام سید فریاد کشید: «علی در سرازیری قبر بفریادت برسه یک صلواه بلند ختم کن.»
«الله … مصّل علی … محمد…
«لا …. مصّل علی …
«لا … مصّل علی … محمد …. و آل محمد.
باز سید داد کشید: «بی ایمون از دنیا نری بلندتر.»
« الله … مصّل علی
محمد … و آل
محمد

ارسال شده توسط ahmad-roshn در تاریخ 1397/10/21 - 20:23
لینک مستقیم : http://delshekaste.com/view/post:21419778/روبروی فرمانده سپاه، یک آدم دیگر بود که از همان ق...html