نسخه‌ی قابل چاپ
(چهارشنبه 26 دی 1397)

اینم ستایشگر یکی از اون ستاره کوره هاس. یک فلسفه آزادی بخش همه را خرد میکنه. حیف از زبون فارسی که تو دهن شما رجاله هاس» کاشکی گدائیم بزبون عربی میکردین : زبون ندبه وچُسناله و گدائی. تف!»

پرده با قیطان سبزِ مرده رنگی بسته شده بود. سید آن را چند مرتبه باز کرد و دوباره آنها را بست. تو پرده عکس یک لشکرآدم بود با خُود و زره و نیزه و شمشیر و سبیل های کلفت وچشمان وردریده و ابروان پیوست و لبان سرخگون زنانه که همه آنها یک خال رو لپشان چسبیده بود. فرمانده سپاه سّیدی بود درشت شبیه سّید صاحب پرده. گوئی آنرا عیناً از روی شکل سّید صاحب پرده کشیده بودند، تنها یک خال درشت رو گونهِ تصویر بود که سّید صاحب پرده آنرا نداشت. تصویر هم همانطور مثل سید صاحب گرده شال سبز بسر و دور کمرش پیچیده بود و سرخ رو و تنومند و بزن بهادر بود. یک هاله نور تند هم دور سر فرمانده سپاه تنوره می کشید و بهوا میرفت. یک شمشیر دو شاخه خونین تو دستش بود. دور ورش گُله بُگله عکس یک عالمه سر بریده و تن بی سر، با گردنهای خونین و دست و پای قلم شده ولو بود. پشت سر لشگریان نخل بود و خیمه بود و شتر بود وصحرای برهوت بود. روبروی فرمانده سپاه
ارسال شده توسط ahmad-roshn در تاریخ 1397/10/21 - 20:20
لینک مستقیم : http://delshekaste.com/view/post:21419777/اینم ستایشگر یکی از اون ستاره کوره هاس یک فلسفه آ...html