نسخه‌ی قابل چاپ
(چهارشنبه 07 فروردین 1398)

چند سال پیش که عاشقت می شدم رفتارم عادی نبود بیخودی می خندیم و بیخودی دلتنگ می شدم . کسانی که منو می شناختن میگفتن مخش تکون خورده . ولی من به مادرم می گفتم من دلم تکون خورده نه مخم . مادرم می گفت گور بابای مخ.... تو دلت قد صدتا مخ می ارزه ....
بچگی هام خیلی شیطون بودم و پر جنب و جوش همیشه اذیت می کردم و اذیت می شدم به شکل های مختلف پسرای همسایه.... همیشه با هم دعوا می کردیم و دخترای همسایه..... همیشه مبهوت من بودن و نزدیک نمی شدن و فقط نگاهم می کردن .
مادرم فقط صبوری می کرد .
یه وقتايي كه كلافه ميشد تو چشمام نگاه ميكرد و دستشو نشونم ميداد. بهم ميگفت:
"رگ هاي دستم رو نگاه كن دارم پير ميشم تو منو خيلي اذيت كردي ديگه امسال ميميرم از دستت ....
مادرم بر خلاف تو ، خيلي خوب ميشناخت ترس های منو . به ساعت نمي كشيد، كه وقتي خواب بود، ميرفتم و دستشو از زير پتو مي كشيدم بيرون. انقدر رگ هاش رو مي بوسيدم تا بيدار ميشد و منو با لبخند مي كشوند زير پتو.
خوب ميدونست منو فقط ترسِ از دست دادن مي ترسونه.
امروز اما ، من هنوز اون ترس های بچگی رو به همرا دارم .

ارسال شده توسط reza_1371 در تاریخ 1397/04/07 - 11:37
لینک مستقیم : http://delshekaste.com/view/post:21398747/چند سال پیش که عاشقت می شدم رفتارم عادی نبود بیخ...html