نسخه‌ی قابل چاپ
(سه شنبه 25 مهر 1396)

<b> پرسیدم چندتا منو دوست‌داری؟
روی‌یک تکه از نیمرو نمک پاشیدو گفت:چه سوال سختی
گفتم به‌هرحال سوال‌مهمیه برام
نشسته بودیم توی ‌فضا باز کافه ‌سینما داشتیم صبحانه می‌خوردیم
کمی فکر کردو گفت: هیچی!
بلند بلند خندید!
گفتم واقعاً؟
آب پرتقال را تا ته سرکشیدم «واقعا هیچی دوستم نداری؟»
گفت:نه، نه صبر کن! منظورم اینه که تو جوابِ چند تا مرا دوست نداری، هیچی.
یعنی که خیلی دوستت دارم!
گفتم نه این‌طور نمیشـه!تو گفتی هیچی.
تکه‌ای از ژامبون لوله شده را برید
گفت: نه! اون اشتباه شد، هزارتا..!
شروع کردم به کولی‌بازی موهام را کشیدم گفتم:یعنی هزارتا منو دوست نداری،
دخترو پسری که میز کناری نشستـه بودند "با تعجب" نگاه کردند
گفتم: این واقعاً درست نیست! من این حجم ازغصه رو "نمی‌تونم تحمل کنم" که تو منو هزار تا دوست نداشته باشی!
داشت با نوک چنگال لوبیا قرمزهای توی ظرف را بازی می‌داد گفت نمی دونم واقعا خیلی سوال سختیه!
لپ‌هاش گل انداخته بود
گفت: شاید این سوال از اول هم غلطه!نباید بهش جواب میدادم
گفتم باشه بذار یه ‌جور دیگه بپرسم که.. </b>
#ادامه دیدگاه
دل شکسته

ارسال شده توسط skyy در تاریخ 1396/07/19 - 09:40
لینک مستقیم : http://delshekaste.com/view/post:21307600/ پرسیدم چندتا منو دوست‌داری؟ روی‌یک تکه از نیمرو ...html
در اي واي دل.....