#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
677

مشخصات

موارد دیگر
امید
6969 پست
36813 بازديد

در رابطه دوستی با ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

امتياز : 26706.2
حرفه اي
3.3 پست در روز
مرد
ايران - تهران - تهران
آرزوهایم هوایی می شوند به باد می روند دود می شوند حس میکنم معتاد حسرتهایم شده ام...!

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(1096 کاربر)

گروه ها

(10 گروه)
علیرضا
علیرضا
خردمند هرگز غم آنچه را از دستش رفته نمی خورد ، حتی اگر عزیز ترین کسش مرد و وی را به خاک سپرد ، شکسته غم و درد نمی گردد ، دیگر آنکه مرد خردور از نادیدنیها چنان دل می کند که باد از بید می گذرد . بزرگمهر



دیدگاه · 24 روز و 21 ساعت و 21 دقيقه قبل در sheidae · ش:21284997

·
♅✠♅   مسعود  ♅✠♅
♅✠♅ مسعود ♅✠♅
گوشه ی قلب تمام آدم ها

یک صندلی خالی ست

و باد "همیشه" از همان سمت

آدم ها را می برد ....

سمتی که کسی باید باشد و نیست ..


دل شکسته




دیدگاه · 1 ماه و 22 روز و 16 ساعت و 11 دقيقه قبل · ش:21276937

·
حیران
حیران
باز هم فراموش کردم فراموشش کنم !



دیدگاه · 1 ماه و 27 روز و 17 ساعت و 8 دقيقه قبل در حافظ حریم دل · ش:21275529

·
امیر علیزاده
امیر علیزاده
چه خوب که زمین گرد است

می روی،

آنقدر می روی که باز

آن سوی زمین

می رسی به من ...



عباس معروفی



{-35-}



دیدگاه · 6 ماه و 5 ساعت و 19 دقيقه قبل · ش:21201630

·
@kamran1212 اطلاعات پروفایل خود را تغییر داده است. 6 ماه و 6 روز و 10 ساعت و 32 دقيقه قبل
علیرضا
علیرضا
قطره ای هستم ز چشم اعتبــار افتاده ام
مثل یک پژمرده گل روی مزار افتاده ام

گاه چون دل بیقراری می کنم با خویشتن
روی دریا همچو موجـــی بیقرار افتاده ام

جرعه ای نوشیده ام از جام لبهایت ولی
تا اذان صبح در مسجد خمــار افتاده ام

من خودم صیاد بودم صید می کردم غزال
روزگاری شد که در دام شـــکار افتاده ام

در جوانــــــــــی جای بالا و بلندی داشتم
مثل رودی در مسیر آبشــــــــار افتاده ام

بهترین تفریح من آغــــــوش آرام تو بود
حال از احساس هر بوس و کنار افتاده ام

میــــــوه ی ممنوعه ام با سنگباران نگاه
روی یک برگ خزان از شاخسار افتاده ام



دیدگاه · 6 ماه و 6 روز و 15 ساعت و 46 دقيقه قبل در sheidae · ش:21198754

·
امیرمسعود
امیرمسعود
جنایتكاری كه آدم كشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهكده رسید. چند روزچیزى نخورده بود وگرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت. شک داشت كه سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى كند. توى جیبش چاقو را لمس مى كرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها كرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: «بخور نوش جانت، پول نمى خواهم.» روزها، آدمكش فرارى جلوى دكه میوه فروشى ظاهر میشد. وبى آنكه كلمه اى ادا كند، صاحب دكه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت . یک شب، صاحب دكه وقتى كه مى خواست بساط خود را جمع كند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد . عكس توى روزنامه را شناخت .زیر عكس نوشته بود: «قاتل فرارى»؛ و جایزه تعیین شده بود. میوه فروش شماره پلیس را گرفت... موقعی که پلیس او را مى برد،به میوه فروش گفت : «آن روزنامه را من جلو دكه تو گذاشتم . دیگر از فرار خسته شدم. هنگامى كه داشتم براى پایان دادن به زندگى ام تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم. "بگذار جایزه پیدا كردن من، جبران زحمات تو باشد"



rose.jpg
دیدگاه · 6 ماه و 7 روز و 5 ساعت و 2 دقيقه قبل توسط Mobile · ش:21198601

·
صبا
صبا
{-35-}



images (6).jpg
2 دیدگاه · 6 ماه و 7 روز و 10 ساعت و 23 دقيقه قبل · ش:21198524

·
✔کتیܓ✿༺
✔کتیܓ✿༺
در من
از تو رازی ست
سربگشــاید
هـزار بوسـه بیـرون میریزد .


نیلوفر ثانی



دیدگاه · 6 ماه و 8 روز و 10 ساعت قبل در شـــــــــــــعر کوتــــــــاه · ش:21198360

·
@Marj999 عضو دل شکسته شده است. 6 ماه و 9 روز و 13 ساعت و 9 دقيقه قبل