#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
78

مشخصات

موارد دیگر
Nima Kiyani
306 پست
3082 بازديد
امتياز : 1608.3
حالت من: خوشحال
نيمه فعال
0.3 پست در روز
مرد
متاهل
ليسانس
ايران - تهران
47 ساله .مهندسی مخابرات

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(99 کاربر)

گروه ها

(10 گروه)
Nima Kiyani
Nima Kiyani
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.ییکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: خبر هفته گذشته رو شنیدم . می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟بله کاملا همینطور است.دو ونسزو می گوید: در این هفته، اینبهترین خبری است که شنیدم.



دیدگاه · 9 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 16 دقيقه قبل · ش:21302681

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!



دیدگاه · 9 ماه و 24 روز و 1 ساعت قبل · ش:21301717

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
یک زندانی در آمریکا از زندان می‌گریزد به ایستگاه راه آهن می رود و سوار یک واگن باری می شود. درِ واگن به صورت خودکار بسته می شود و قطار به راه می افتد. او متوجه می شود که سوار فریزر قطار شده است ، روی تکه کاغذی می نویسد: این مجازات رفتار های بد من است که باید منجمد شوم. وقتی قطار به ایستگاه می رسد ، مامورین با جسد او روبرو می شوند ، در حالی که فریزر قطار خاموش بوده است! ذهن پرقدرت ترین سلاحی است که انسان در اختیار دارد ، هر آنچه را که میگوییم شلیکی است که میتواند در دم کشنده باشد.



دیدگاه · 9 ماه و 24 روز و 1 ساعت قبل · ش:21301716

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
روزی کشیشی تصمیم گرفت تا چند هفته را در صومعه ای در نپال بگذراند. یک روز عصر وارد یکی از چندین معابد آن صومعه شد و کشیشی را دید که لبخند بر لب داشته و بر روی محراب نشسته بود. آن کشیش پرسید: برای چه شما می خندید؟ گفت: برای آنکه متوجه معنای موز شده ام.! آن کشیش این را گفته و کیسه ای که همراه داشت را باز کرده و یک موز پلاسیده را از درون آن بیرون آورد: این زندگی است که گذشته و در لحظه مناسبش از آن استفاده نشده است و حالا دیگر خیلی دیر است. پس از آن، بلافاصله از درون کیسه اش یک موز سبز و نرسیده را بیرون آورده و آن را نشان داده و سپس مجددا آن را به درون بازگرداند و گفت: این نیز زندگی است که هنوز رخ نداده و نرسیده و باید منتظر لحظه ی خاصش ماند. سر انجام یک موز رسیده را بیرون آورده، پوستش را کنده و همان طوری که آن را با آن مرد تقسیم می کرد گفت: این زمان حال حاضر است. پس بدون ترس باید از آن استفاده کرد.



دیدگاه · 9 ماه و 24 روز و 1 ساعت و 19 دقيقه قبل · ش:21301712

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
شب بخیر دوستان مجازی واقعی من



1 دیدگاه · 10 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 35 دقيقه قبل · ش:21299641

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
پدر آسمانی:گروهبان که از خواهر و مادر بچه بازجویی میکرد، سروان دست بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد.گفت: بابات کجاست؟بچه زیرلب گفت: رفته آسمان.
سروان با تعجب پرسید: چی؟ مرده؟بچه گفت: نه. هر شب از آسمان پایین میآید، با ما شام میخورد.سروان چشم گرداند و درِِ کوچکی را در سقف دید.



دیدگاه · 10 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 36 دقيقه قبل · ش:21299638

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.



دیدگاه · 10 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 38 دقيقه قبل · ش:21299636

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
داستان فلَش، داستانک یا داستان کوتاه کوتاه (به انگلیسی: Flash Fiction) قالبی در داستان نویسی است که در چند خط یا حداکثر یک صفحه نوشته می‌شود و در پی یک کشف ضربه‌زننده است. این کشف می‌تواند غافلگیر کردن خواننده و ایجاد شوک، شوخی و یا نمایش لحظه‌ای زیبا باشد.[۱]

در فارسی می‌توان آن را «داستان ناگهان»، «داستان لحظه»، و «داستان آنی» ترجمه کرد.[۱]

برای تبدیل داستان کوتاه به داستانک لازم است که نویسنده بخش اصلی داستان کوتاه را در نظر بگیرد و آن را خلاصه کند. داستانک از طرح اولیه‌ای که برای نوشتن یک رمان و یا داستان کوتاه در ذهن نویسنده شکل می‌گیرد هم کوتاه‌تر و خلاصه تر است. ایجاز مهم‌ترین صنعت ادبی در نوشتن داستانک است و نویسنده‌ای که می‌خواهد داستانک بنویسد حتماً باید از نحوه ایجاز اطلاع داشته باشد تا با چیدن درست و مناسب کلمات داستانک را شکل دهد.



دیدگاه · 10 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 39 دقيقه قبل · ش:21299635

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم!


گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.

گفتند:...

آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید

گفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.



دیدگاه · 10 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 40 دقيقه قبل · ش:21299634

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند، قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند. لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند. لک لک ها گرسنه ماندند وشروع کردند به خوردن قورباغه ها. قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند. عده ای از آنها با لک لک ها کنار آمدند و عده ای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند و هم پای لک لک ها شروع به خوردن قورباغه ها کردند. حالا دیگر قورباغه ها متقاعد شده بودند که برای خورده شدن به دنیا می آیند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده بود، اینکه نمی دانستند توسط دوستانشان خورده می شوند یا دشمنانشان.



دیدگاه · 10 ماه و 1 روز و 16 ساعت و 42 دقيقه قبل · ش:21299629

·