#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
78

مشخصات

موارد دیگر
Nima Kiyani
314 پست
3180 بازديد
امتياز : 1632.45
حالت من: خوشحال
نيمه فعال
0.3 پست در روز
مرد
متاهل
ليسانس
ايران - تهران
47 ساله .مهندسی مخابرات

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(99 کاربر)

گروه ها

(10 گروه)
Nima Kiyani
Nima Kiyani
معصومیت کودکانه
یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 39 دقيقه قبل · ش:21404199

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
عصر یخبندان :در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ... ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد... دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند . بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید...



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 43 دقيقه قبل · ش:21404198

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
شنا
مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد.پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم...مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت ...



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 44 دقيقه قبل · ش:21404197

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
business is business
يك روز راهبه ايي تمام بچه هاي يك مدرسه را دور خود جمع كرد وگفت اگر كسي به سئوال مورد نظر من جواب دهد اين سكه را به او جايزه ميدهم همه با اشتياق خواستند سوال را بشنوند تا برنده جايزه شوند بعد از چند لحظه راهبه پرسيد كه به من بگوييد بهترين بنده ء خدا چه كسي است ؟هركس يك نفر را نام مي بر د ،يك مي گفت اديسون،يك مي گفت نيوتن .....ولي تمام جواب ها غلط بود تا اينكه يك بچه مسلمان گفت بهترين بنده خدا حضرت مسيح است ،راهبه فريادي از خوشحالي كشيد و سكه را به ان كودك بخشيدچند روز گذشت راهبه كودك مسلمان را دوباره ديد واز او پرسيد كه تو مسلماني چطور پي بردي مسيح بهترين بنده خداست ،كودك گفت بسيار مبرهن و واضح است كه بهترين بنده خدا حضرت محمد(ص) است ولي خوب بيزينس ،بيزينسه -



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 16 ساعت و 59 دقيقه قبل · ش:21404196

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
رضایت مشتری تا کجا؟!
درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده‌اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی‌ها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه‌ای که تولید می‌شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه‌ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می‌دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه‌ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 6 دقيقه قبل · ش:21404195

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
نوشته روی دیوار
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!"مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو.تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 13 دقيقه قبل · ش:21404194

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
زندگی دنیا شما را نفریبد
چوپانى به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر مى‌خاست و كلید بر مى‌داشت و درب خانه پیشین خود باز مى‌كرد و ساعتى را در خانه چوپانى خود مى‌گذراند. سپس از آنجا بیرون مى‌آمد و به نزد امیر مى‌رفت. شاه را خبر دادند كه وزیر هر روز صبح به خلوتى مى‌رود و هیچ كس را از كار او آگاهى نیست. امیر را میل بر آن شد تا بداند كه در آن خانه چیست. روزى ناگاه از پس وزیر بدان خانه در آمد. وزیر را دید كه پوستین چوپانى بر تن كرده و عصاى چوپانان به دست گرفته و آواز چوپانى مى‌خواند. امیر گفت: «اى وزیر! این چیست كه مى‌بینم؟»وزیر گفت: «هر روز بدین جا مى‌آیم تا ابتداى خویش را فراموش نكنم و به غلط نیفتم، كه هر كه روزگار ضعف به یاد آرد، در وقت توانگرى، به غرور نغلتد.»امیر، انگشترى خود از انگشت بیرون كرد و گفت: «بگیر و در انگشت كن؛ تاكنون وزیر بودى، اكنون امیرى!»



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 21 دقيقه قبل · ش:21404193

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
شن
مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن» مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد.بنابراین به او اجازه عبور میدهد.هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمیشود.یک روز آن مامور در شهر او را میبیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟قاچاقچی میگوید : دوچرخه!بعضی وقت ها موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل می کند



دیدگاه · 1 ماه و 2 روز و 17 ساعت و 22 دقيقه قبل · ش:21404192

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به ...پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.ییکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: خبر هفته گذشته رو شنیدم . می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟بله کاملا همینطور است.دو ونسزو می گوید: در این هفته، اینبهترین خبری است که شنیدم.



دیدگاه · 1 سال و 23 روز و 7 ساعت و 58 دقيقه قبل · ش:21302681

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد. ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد. از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟ مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود. دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!



دیدگاه · 1 سال و 25 روز و 19 ساعت و 42 دقيقه قبل · ش:21301717

·