#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
78

مشخصات

موارد دیگر
Nima Kiyani
318 پست
3316 بازديد
امتياز : 1650.15
حالت من: خوشحال
نيمه فعال
0.3 پست در روز
مرد
متاهل
ليسانس
ايران - تهران
47 ساله .مهندسی مخابرات

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(99 کاربر)

گروه ها

(10 گروه)
Nima Kiyani
Nima Kiyani
مردی با پدرش در سفر بود که «پدرش از دنیا»
رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید:
«چه کسی بر مرده‌های شمــا نماز می‌خواند؟»
چوپان گفت ما شخص خاصی را برای این کار
نداریم، خودم نمازِ آن‌ها را می‌خوانم

مرد گفت خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان
چوپان مقابل جنازه ایستــاد و چند جمله زمزمه
کرد و گفت: نمازش تمام شد! مرد تعجب
کرد و گفت: این چه نمازی بود؟! و چوپان گفت:
بهتر از این بلد نبودم! مرد از روی ناچاری، پدر
را دفن کرد و رفت. شب هنگام در عالمِ رویا
پدرش را دید که روزگارِ خوبی دارد! و از پدرش
پرسید چه شده که این‌گونه راحت و آسوده‌ای؟!
پدرش گفت: هرچه دارم از دعای آن
چوپان دارم! مرد فردا آن روز ،به سراغِ چوپان
رفت و "از او خواست تا بگوید" در کنـارِ جنازه
پدرش چه دعایی خوانده؟ چوپان گفت:
وقتی‌ «کنار جنازه آمدم» و ارتباطی میان منو
خداوند برقرار شد با خدا گفتم: خدایا اگر این
مرد امشب مهمانِ من بود یک گوسفند
"برایش زمین می‌زدم" حالا که این مرد امشب
مهمان توست ببینم با او چگونه رفتار می‌کنی!

به نامِ خدای آن چوپان
گاهی دعای یک دلِ "صاف" از صد نمازِ یک دلِ پرآشوب بهتر است...



دیدگاه · 16 روز و 18 ساعت و 22 دقيقه قبل · ش:21418684

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
دسته گل
روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دسته گلی زیبا روی یکی از صندلی‏ ها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی ‏نهایت شیفته زیبایی و شکوه دسته گل شده بود و لحظه ‏ای از آن چشم برنمی داشت. زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گل ها شده‏ ای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال ‏تر خواهد شد. دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین می‏ رفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن ‏سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.



دیدگاه · 1 ماه و 20 روز و 7 ساعت و 54 دقيقه قبل · ش:21413647

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
اهلِ حقیقت نزدِ من آن کس است که سر در صحراهایِ بی‌خدا می‌نهد و دلِ حرمت‌گزارِ خود را می‌شکند.
او در ریگزارِ زرد، تافته در تَفِ خورشید، چه بسا تشنه کام به جزایرِ پُرچشمه‌سار نیم‌نگاهی می‌افکند؛ آن‌جا که زندگان در زیرِ درختانِ سایه‌گُستر آرمیده‌اند.
اما تشنگی‌اش او را بر آن نمی‌دارد که در خیل این آسودگان درآید. زیرا هرجا که واحه‌ها باشند، بُت ها نیز هستند.
اراده‌یِ شیرانه خود را چنین می‌خواهد: گرسنه، شَرزه، تنها، بی‌خدا.
آزاد از نیکبختیِ بندگان، رها از خدایان و پرستش‌ها، بی‌ترس و ترسناک، سِتُرگ و تنها: چنین است اراده‌یِ اهلِ حقیقت.



دیدگاه · 1 ماه و 29 روز و 21 ساعت و 42 دقيقه قبل · ش:21412739

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
زمستان تمام شده و بهار آمده بود؛.
تکه یخ کنار سنگ بزرگ جای خوبی برای خواب داشت؛.
از میان شاخه های درخت نوری را دید؛
با خوشحالی به خورشید نگاه کرد و با صدای بلند گفت:سلام خورشید...من تا الأن دوستی نداشته ام با من دوست می شوی? خورشید گفت:"سلام'اما..."
یخ با نگرانی گفت:"اما چی?"
خورشید گفت: "تو نباید به من نگاه کنی;
باور کن من دوست خوبی برای تو نیستم-
اگر من باشم,تو نیستی! می میری,می فهمی"
یخ گفت: ***چه فایده که زندگی کنی و کسی را دوست نداشته باشی!
چه فایده که کسی را دوست داشته باشی ولی نگاهش نکنی!!!"
روزها یخ به آفتاب نگاه کرد و کوچک و کوچک تر شد؛
یک روز خورشید بیدار شد و تکه یخ را ندید؛
از جای یخ جوی کوچکی جاری شده بود-
چند روز بعد از همان جا گلی زیبا به شکل خورشید رویید-
هر جا که می رفت گل هم با او می چرخید و به او نگاه می کرد.
گل آفتابگردان هنوز عاشق خورشید است.



دیدگاه · 2 ماه و 5 روز و 9 ساعت و 51 دقيقه قبل · ش:21411733

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
معصومیت کودکانه
یک انسان شناس به تعدادی از بچه های آفریقایی یک بازی را پیشنهاد کرد:او سبدی از میوه را در نزدیکی یک درخت گذاشت و گفت هر کسی که زودتر به آن برسد آن میوه های خوشمزه را برنده می شود.هنگامی که او فرمان دویدن را داد ، تمامی بچه ها دستان یکدیگر را گرفتند و با یکدیگر دویده و در کنار درخت، خوشحال نشستند.هنگامی که انسان شناس از این رفتار آنها پرسید درحالیکه یک نفر می توانست به تنهایی همه میوه ها را برنده شود.آنها گفتند: آبونتو(UBUNTU) ، چگونه یکی از ما میتونه خوشحال باشه در حالیکه دیگران ناراحت اند.(آبونتو در فرهنگ ژوسا یعنی من هستم چون ما هستیم)



دیدگاه · 4 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 29 دقيقه قبل · ش:21404199

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
عصر یخبندان :در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ... ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند ازاینرو مجبور بودند برگزینند: یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد... دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند . بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید...



دیدگاه · 4 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 33 دقيقه قبل · ش:21404198

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
شنا
مردی جان خود را با شنا کردن از میان امواج خروشان و سهمناک رودخانه ای به خطر انداخت و پسر بچه ای را که بر اثر جریان آب به دریا رانده شده بود,از مرگ حتمی نجات داد.پسر بچه پس از غلبه بر اضطراب و وحشت ناشی از غرق شدن رو به مرد کرد و گفت:از اینکه جان مرا نجات دادید,متشکرم...مرد به چشمان پسر بچه نگریست و گفت:تشکر لازم نیست، پسرم فقط اطمینان حاصل کن که جانت ارزش نجات دادن را داشت ...



دیدگاه · 4 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 34 دقيقه قبل · ش:21404197

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
business is business
يك روز راهبه ايي تمام بچه هاي يك مدرسه را دور خود جمع كرد وگفت اگر كسي به سئوال مورد نظر من جواب دهد اين سكه را به او جايزه ميدهم همه با اشتياق خواستند سوال را بشنوند تا برنده جايزه شوند بعد از چند لحظه راهبه پرسيد كه به من بگوييد بهترين بنده ء خدا چه كسي است ؟هركس يك نفر را نام مي بر د ،يك مي گفت اديسون،يك مي گفت نيوتن .....ولي تمام جواب ها غلط بود تا اينكه يك بچه مسلمان گفت بهترين بنده خدا حضرت مسيح است ،راهبه فريادي از خوشحالي كشيد و سكه را به ان كودك بخشيدچند روز گذشت راهبه كودك مسلمان را دوباره ديد واز او پرسيد كه تو مسلماني چطور پي بردي مسيح بهترين بنده خداست ،كودك گفت بسيار مبرهن و واضح است كه بهترين بنده خدا حضرت محمد(ص) است ولي خوب بيزينس ،بيزينسه -



دیدگاه · 4 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 50 دقيقه قبل · ش:21404196

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
رضایت مشتری تا کجا؟!
درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده‌اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی‌ها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود: سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه‌ای که تولید می‌شود قابل قبول است. هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه‌ای همراه آنها بود با این مضمون «مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می‌دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه‌ای درست کردیم و آنها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»



دیدگاه · 4 ماه و 1 روز و 6 ساعت و 56 دقيقه قبل · ش:21404195

·
Nima Kiyani
Nima Kiyani
نوشته روی دیوار
مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در آشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی را که تامی کوچولو انجام داده، به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت: "مامان! مامان! وقتی من داشتم توی حیاط بازی می کردم و بابا داشت با تلفن صحبت می کرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اطاقی را که شما تازه رنگش کرده اید، خط خطی کرد!"مادر آهی کشید و فریاد زد: "حالا تامی کجاست؟" و رفت به اطاق تامی کوچولو.تامی از ترس زیر تختخوابش قایم شده بود، وقتی مادر او را پیدا کرد، سر او داد کشید: "تو پسر خیلی بدی هستی" و بعد تمام ماژیکهایش را شکست و ریخت توی سطل آشغال.تامی از غصه گریه کرد. ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اطاق پذیرایی شد، قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد.تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوستت دارم!مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود آورد و آن را دور قلب آویزان کرد. بعد از آن، مادر هر روز به آن اطاق می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد!



دیدگاه · 4 ماه و 1 روز و 7 ساعت و 4 دقيقه قبل · ش:21404194

·