تبليغات X
#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]

مشخصات

موارد دیگر
m.r.t
1827 پست
2298 بازديد
امتياز : 9091.35
حالت من: مهربون
حرفه اي
9.2 پست در روز
مرد
مجرد
ايران - تهران
من آن گلبرگ مغرورم . که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(111 کاربر)

آخرين بازديد کنندگان

تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

m.r.t
m.r.t
برای پناهنده شدن به خدا نیاز به هیچ گذر نامه و ویزایی نیست...
پس همین الآن به خدا پناهنده شو



دیدگاه · 1391/02/27 - 15:53 · ش:17061121

·
m.r.t
m.r.t
زیباترین بهارم پایان انتظار است.هرگاه رسد نگارم هرروز من بهار است



دیدگاه · 1391/02/27 - 15:52 · ش:17061114

·
m.r.t
m.r.t
تا حالا فکرشو کردی ؟ چه خوب میشه که برگردی ...



دیدگاه · 1391/02/26 - 20:17 · ش:17057996

·
m.r.t
m.r.t
قطعا\" روزی صدایم را خواهی شنید ! روزی که نه صدا اهمیت دارد و نه روز ... (حسین پناهی )



دیدگاه · 1391/02/25 - 17:22 · ش:17053189

·
m.r.t
m.r.t
سنگ نباش،زندگی آنقدرادامه پیدا نمیکند که به جاری شدن چشمه از دلت بیانجامد



دیدگاه · 1391/02/25 - 17:21 · ش:17053183

·
m.r.t
m.r.t
رفته بودم فروشگاه ..
!يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسره هي زِر زٍر مي كرد. پيرمرد مي گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم
جلوي قفسه ي خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد ..
!پير مرده گفت: آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه.
!دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چنتا از جنسا افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، ديگه داريم ميريم بيرون
من كف بُر شده بودم.
!بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش
:پيرمرده با اين قيافه :| منو نگاه كرد و گفت:
!!!!!عزيزم، فرهاد اسم مَنه! اون خرفت اسمش سيامكه



دیدگاه · 1391/02/25 - 15:25 · ش:17052724

·
m.r.t
m.r.t
دستمال كاغذی به اشك گفت
قطره قطره‌ات طلاست
یك كم از طلای خود حراج می‌كنی؟
عاشقم
با من ازدواج می‌كنی؟
:اشك گفت
!ازدواج اشك و دستمالِ كاغذی
تو چقدر ساده‌ای
!خوش خیال كاغذی
توی ازدواج ما
تو مچاله می‌شوی
چرك می‌شوی و تكه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی كجاست ؟
تو فقط
!دستمال باش
دستمال كاغذی، دلش شكست
گوشه‌ای كنار جعبه‌اش نشست
گریه كرد و گریه كرد و گریه كرد
در تن سفید و نازكش دوید
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذی مچاله شد
مثل تكه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرك و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمال‌های كاغذی
فرق داشت
چون كه در میان قلب خود
.دانه‌های اشك كاشت



دیدگاه · 1391/02/25 - 15:24 · ش:17052716

·
m.r.t
m.r.t
مادر بزرگی داشتم همیشه می گفت مرگ هم مثل زندگی اقبال می خواهد



دیدگاه · 1391/02/25 - 15:22 · ش:17052708

·
m.r.t
m.r.t
مرگ هم نعمتی است گاهی ...



دیدگاه · 1391/02/25 - 15:21 · ش:17052706

·
m.r.t
m.r.t
باران که می زند به پنجره،
جای خالی ات بزرگتر می شود!
وقتی مِه بر شیشه ها می نشیندُ
بوران شبیخون می زند،
هنگامی که گنجشک ها
برای بیرون کشیدن ماشینم از دلِ برف سَر می رسند،
حرارتِ دستانِ کوچک تو را
به یاد می آورم

وقتی باد پرده های اتاقُ
جانِ مرا به بازی می گیرد،
خاطراتِ عشقِ زمستانی مان را به خاطر می آورم
دست به دامنِ باران می شوم،
تا بر دیاری دیگر ببارد
و برف
که بر شهری دور...
آرزو می کنم خدا
زمستان را از تقویم خود پاک کند!
نمی دانم چه گونه،
این فصل ها را بی تو تاب آورم!



دیدگاه · 1391/02/25 - 15:20 · ش:17052701

·
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15