#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
182

مشخصات

موارد دیگر
habib
1430 پست
13063 بازديد
امتياز : 3539.25
حرفه اي
0.6 پست در روز
مرد
شركت حمل ونقل
سرگذشت من ، سرگذشتی بود که اشتباها از{ سر }من{ گذشته} بود...... و سرنوشت من ، سرنوشتی مبهم بود ، که آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست وبر سرما چیز می نویسد ! اشتباها بر{ سر} من {نوشته } بود .... ومن در سر نوشت خود ، سرگذشت خیلی از انسانها را دیدم.... و از سرگذشت خود ، درباره خیلی از سرنوشتها ، خیلی چیزها شنیدم ... واز همه اینها و از همه آنها ......... آه ......فریاد ، باور کنید انسانها ! ..خیلی چیزها فهمیدم !...

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(257 کاربر)

گروه ها

habib
habib
از شما چه پنهان..!
هر بار به داشتنتش فکر کردم، به در بسته خوردم.. تا
دست از پا درازتر برگردم به کنجِ عزلتِ شعری که
حالا واقع بین تر از آن شده است که
بشود در ابیاتش فکر و خیالِ آغوشش را به بار نشاند..

با خودش که نمی شود گفت..!
بگذارید به شعر بگویم که هربار
به آغوشش فکر کردم، به بن بست رسیدم..
آغوش همان دختری که
در ذهنش خیالِ مردی دیگر رزرو شده تا
فرصت برای خودنمائی نداشته باشند،
عاشقانه های آرامِ ناامیدم که
دست از رؤیای دور از دسترس شان شسته ام.. تا
رها شوند.. شاید
همین بادی که می گذرد،
خاطرِ مکدرِ دلشان را به دست آورد.. و
دست شان را بگیرد.. و ببرد
به هر آن کجایی که به او نزدیکتر می شوند..

...

آری.. هر بار به داشتنت فکر کردم،
در امتداد بغض زنجیره ایِ نداشتنت،
به ابتذالِ غمگینِ یک شــــعر رسیدم..



دیدگاه · 17 ساعت و 28 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21299831

·
habib
habib
می‌خواست بگوید
که دوست داشتن کافی نیست
و عشق.. همیشه محکوم به تنهایی است..
و چه تنهاییِ شومی است
وقتی دستِ عشق با دستِ وصال
در کاسهٔ سرنوشت نیست ..
آمد که بگوید
تنهایی.. پدرخواندهٔ عشق است.. و
کارِ وصال همیشه به اما می‌کشد...
می‌دانی..
دیگر از دستِ بوسه‌ها هم کاری بر نمی‌آید،
وقتی تقدیر
جدایی را.. پیش ‌خریده باشد..
تو نمی‌دانی که
من غصه‌هایم را
پیشاپیش در سوگِ این وصال خورده‌ام،
که آغوش آغشته به عشقِ تو
دلِ تنهایی‌ام را شاد نمی‌کند..
و من می‌دانم
که تو..
با قلبِ آکنده از عشق به تفکر نشسته‌ای
که منطقِ تنهاییِ من .. و
فلسفهٔ جبرِ بی‌اختیارِ این جدایی را نمی‌فهمی..
قصد داشت که بگوید
دلش از تنهایی پُر است .. و
آغوشِ تو فراموشگاهی امن است
برای دردهایی از جنسِ خوره..
اما یادش آمد که
عشق اگر به وصال نرسد.. عشق است.. و
معشوق اگر در آغوشِ عاشق نماند..،
ماندگار است..
و تو ماندگار خواهی بود همیشه
در قلبِ شاعری که
ذهنش پُر است از شعرهای مجنونی
که نوشدارو هستند مرگِ دل‌های شکسته را..
خواست بنویسد
حرف‌های ناگفته را.. اما
زبان به دندان می‌گزید تا
تازه نکند زخمِ عشقی را
که استخوانِ تنهایی به میان دارد



دیدگاه · 17 ساعت و 30 دقيقه قبل در دریای عاشقان · ش:21299830

·
habib
habib
با تنهایی ات در میان بگذار
روایت دل "باختن" به زنی را
که "برده" است پیشتر از اینها
حواس مردی دیگر را..

و به شعر بنویس
سفرنامه عذابی را که
طی کرده ای به تنهایی.. تا
مبادا همسفر شوی زنی را که
فراموشت کند نقش خیال زنی دیگر را..

و حبس کن خودت را به اشک
که کاش بسوزد دل انتظار.. تا
رهــایت کند از این بند.. که
رخصت بگیری از عمر
شاید شروع کنی شعری دیگر را.



دیدگاه · 17 ساعت و 34 دقيقه قبل در mano to · ش:21299828

·
habib
habib
کیٖمیٖا بود..
نامش که نه.. جَواهرِ چَشمانش..
و چقدر بَعید بود
و چه اَندازه دور..
و چقدر خواستنش در نتوانستن،
سَخت بود و جانْ‌فَرسا..

کیٖمیٖاگری زِبردَست بود که
با آمدنش..
تنهایی‌ام را مُبدل به عشْق کرد تا
به یُمْنِ معجزهٔ نگاهش
زَر شود مِـــسِ قلبی که
صَد سال.. به تنهایی عادت کرده بود..
.
.
.
از اِکسیٖرِ دستانش
به اعجازِ یک آغوش رسیدم .. تا
به دَمِ مسیحاییِ بوسه‌هایش
جانی دوباره بگیرم از شعری که
وَقْفِ خاصِ وَصْفِ افسونِ نگاهش می‌شود..

کیٖمیٖا بود.. و
خواستنش طلبِ آب بود
در کویرِ درماندگی..
می‌خواستم و نمی‌توانستم..

آری..
او آمد .. و
تنـ‌هاییِ سَخیٖفم را
مُتَصِّل به عشقی غنی کرد.. تا
بعد از رفتنش
با یادوارهٔ آغوشش که
در اندام‌وارهٔ بی‌کسیٖ‌ام حُلول می‌کند..،
عاشِقانه زندگیٖ کنم.



دیدگاه · 17 ساعت و 37 دقيقه قبل در mano to · ش:21299827

·
habib
habib
یک روز میمبرند
همین دلخوشی های کوچک..
مثلا همین دیدار های گاه و بیگاه ما
تا من بمانم و
تمامیتِ رویایی که
از بی رونقیِ دریای تو
پهلو گرفته است
کنار اسکلۀ روزهای من..

همیشه کوچک زیباست.. اما
فرقی نمی کند که
دلم شور بزند یا
دلت گواهی انتها را بدهد..
یک روز می میرند
همین دلخوشی های کوچک
مثلا همین دیدارهای گاه و بیگاه ما..



دیدگاه · 17 ساعت و 37 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21299826

·
habib
habib
کُنجِ خاطرات‌مان نشسته‌ام .. و
با حسرت‌های آهـــــار زده‌ام
به حوالیِ آغوشی فکر می‌کنم که
برای من خلق نشده بود..
تنها مُقدر گشته بود تا
ضمانت کند مفهومِ تنهایی را
در تاریخِ معاصرِ شعرهایی که
از سرِ عشق.. تشنه برگشته‌اند..

گاهی خودت را
جای من بگذار و
از دیدِ یک شعر نشین
به خاطرات‌مان نگاه کن.. و
اگر از سرِ اتفاق
به مخملِ دلت چـُروک افتاد
به بغض‌های زنجیره‌ایِ شاعری بیاندیش
که در سایه‌روشنِ ظلمِ تاریخیِ آغوشت
رَدای تنهایی به تن کرد..



دیدگاه · 17 ساعت و 39 دقيقه قبل · ش:21299825

·
habib
habib
″برای خویشتنِ خویشم..
..و این تنهاییِ عمیق انفرادی..″

فکرهای بدون شرحی داشت
آغوش‌ها
جز در شعر به رویش گشوده نمی‌شد
یا مثلاً
همیشه بیراهه‌ها را
به صراط‌های مستقیم ترجیح می‌داد..

تنهایی‌اش باران دیده بود،
عشقش به آغوشی نمی‌ارزید.. و
پاهایش به رفتن..
زنانه می‌نوشت، بی‌آنکه
زبانِ بی‌کسی‌اش را
زنی گاز گرفته باشد..

فکرهای بدون شرحی داشت
شاعری که
تُهمتِ زندگی به او نمی‌چسبید
به سوگِ خدا می‌نِشست.. و همیشه
در اوهامِ سنگِ قبری غوطه می‌خورد
که تنها تعریفش از آن
شعری بود که
سال‌ها پیش برایش نوشته بود..

پی‌نوشت:
از تمامیِ شعرهایم..‌ این شعر برای من
باقی بقای عشق‌ها و تنهایی‌های شما...



دیدگاه · 25 روز و 17 ساعت و 34 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21295022

·
habib
habib
چقدرخوب است
وقتی
بی‌آنکه به روی جنونم بیاوری
قسط می‌بندی بودنت را درمن..
و آرام به سرم می‌زنی تا
دستِ گستاخی‌هایم را بگیرم و
بیرون ازقلبت چادر بزنم..

می‌دانی..
من این بودنِ دور را
به تمام نبودن‌های از نزدیک
ترجیح می‌دهم.



دیدگاه · 26 روز و 10 ساعت و 57 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21294895

·
habib
habib
جمعه
جایی حوالیِ جنوبِ شهر
فاحشه‌ای است پریده رنگ.. که
از تنازعِ بقای نداری‌ها
حالش به هم می‌خورد..
دست به دامانِ هفت قلم می‌شود تا
چهره‌اش مشتری مدار شود.. مـبادا
کسب و کارش از رونق بیافتد..

جمعه
جایی در شمالِ شهر
اجتماعی است لولیده در هم که
از مویرگ به مویرگ‌شان،
لذت به توانِ یک س.ک.سِ گروهی
در جریان است...
.
.
زندگی..!
آمد و نیامد دارد..
یکی لذت می‌سازد تا زندگی کند..
یکی زندگی می‌کند ..تا
لذت بی‌صاحب نماند.



دیدگاه · 26 روز و 10 ساعت و 58 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21294894

·
habib
habib
نگاهت می‌کنم و
ته‌مانده‌های آتشی که
در زیرِ خاکستر شعرم
_ انگار که نفسی در آن دمیده باشی _
شعله می‌کشد.. تا
شرر به جانِ احساسی بی‌افتد که
یک عمر
برای خاموش کردنِ آن
کوشیده بودم..

نگاهت می‌کنم و
به فکر فرو می‌روم..

تو
به سمفونیِ ترس‌های زیر پوستی
اعتقادی نداری..
نمی‌دانی که چگونه
در عمقِ باورت ریتم می‌گیرند تا
هراسِ از دست دادنِ یک عمیقِ نگاه
زبانِ مادریِ شعرهایی شود که
با گفتنِ یک "خداحافظ"
رها می‌شوند در پستوی تنهایی..

نگاهت می‌کنم ... و
مغز استخوانِ شعرم تیر می‌کشد.. که
اعوذ بالله مِن شر نبودنت



دیدگاه · 26 روز و 11 ساعت قبل در mano to · ش:21294893

·