#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
182

مشخصات

موارد دیگر
habib
1414 پست
12953 بازديد
امتياز : 3509.7
حرفه اي
0.6 پست در روز
مرد
شركت حمل ونقل
سرگذشت من ، سرگذشتی بود که اشتباها از{ سر }من{ گذشته} بود...... و سرنوشت من ، سرنوشتی مبهم بود ، که آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست وبر سرما چیز می نویسد ! اشتباها بر{ سر} من {نوشته } بود .... ومن در سر نوشت خود ، سرگذشت خیلی از انسانها را دیدم.... و از سرگذشت خود ، درباره خیلی از سرنوشتها ، خیلی چیزها شنیدم ... واز همه اینها و از همه آنها ......... آه ......فریاد ، باور کنید انسانها ! ..خیلی چیزها فهمیدم !...

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(257 کاربر)

گروه ها

habib
habib
شبیه فرزندی که
چادر مادرش را رها نمی‌کند
پنج‌شنبه که می‌شود،
دستِ خیابان را محکم می‌گیرم.. تا
گم نشوم
در ازدحامِ بازارِ عاشقانه‌های پُر زرق و برقی
که دلِ تنهایی‌ام را همیشه آب می‌اندازند..

پنج‌شنبه‌ها
دستِ خیابان را رها نمی‌کنم
شبیه کودکی که چارقدِ مادرش را..
تا مرا با خود ببرد به
وعدگاهِ خاطراتی چند که
نوستالژیِ کم‌رنگِ یک عشقِ قدیمی
گلیمِ دلم را از آب دیده بُرون می‌کِشد.. و
هنوز آنقدر جاذبه دارد تا از یاد ببرم
که تنهایی‌ام
چقدر محتاجِ یک آغوش است..

آری.. پنج‌شنبه‌ها را
باید فاتحه خواند بر عشقی قدیمی
که سال‌ها پیش
در گوشه کنارِ قلبت دفن کرده‌ای.. تا
مبادا روی دلت سنگینی کند
خاطرهٔ آغوشی که تو را
همیشه از حُزنِ این دنیا.. سبک می‌کرد.



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 45 دقيقه قبل · ش:21292987

·
habib
habib
آنها که صابون عشق
به تن تنهایی شان خورده است
می دانند که
دیوار ها کلید ندارند،
مادر زاد، بسته به دنیا می آیند که
در قامت وسیله ای دورت را بگیرند تا
تنهایی هایت را توجیه کني . .

می دانی.. دیوار
تنهایی را جدی تر می کند
آنقدر جدی که خودت هم باور می کنی
این چهار دیواری
گور دسته جمعی خاطراتت شده است..

آنقدر در خودت
نکیر و منکر می پرسی تا
ایمان بیاوری به گناه عشق است که
در برزخ بی کسی ات.. منزوی شده ای..



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 46 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21292986

·
habib
habib
دست خودم نیست
من ضمانت نگاهت را
در شب گریه‌های بی‌تو کرده‌ام تا
ضامن خون لختگی‌های شعر،
پس از عبور جریان تو
از مویرگ‌های خیال شوم..

می دانی..
ارتباط تو با قلب من
احتمالی نیست ... که
لمس آغوشت در بطنِ خیال،
منوط به بودنت باشد..

امروز که آمدی .. لنگر بی‌انداز
باور کن
تقدیر این است که
من جزئی از تنهایی تو باشم،
بی‌آنکه آرامش خیالت را جریحه‌دار کنم..



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 47 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21292985

·
habib
habib
ما تنها
زمانی می‌توانیم
شعار در مدحِ تنــــــــ هایی !!! سر دهیم
که در پنهانی‌ترین لایه‌های شخصیت‌مان
توقعات‌مان را از دیگران
زنده به گور کرده باشیم



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه قبل در mano to · ش:21292984

·
habib
habib
عزیزی میگفت:
به کجای تقدیر خدا بر می‌خورد
اگر یک نفر می‌آمد که
شبیه هیچ‌کس نمی‌بود

یک نفر که
از هرسو مرا محاصره می‌کرد و
در هَچلِ زندگی می‌انداخت تمامم را
تا جُم نخورم از بزنگاهِ آغوشش



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 49 دقيقه قبل · ش:21292983

·
habib
habib
به هر سوراخی سرک کشیدم
نه نگاهی در پستویی به جا مانده بود که
دل را بلرزاند ... و
نه نایی در جان باقی که
بخواهد صرف شب گریه‌های بی‌صدا شود..

درست مثل این که مرگ،
دستِ زندگی را خوانده باشد
چه زود از قــوارۀ عشق افتادم و
در احتمالات ِ بی‌کسی غرق شدم..

حالا
مته به خشخاش تنهایی می‌گذارم
بی‌آنکه برای شعر دلیل بیاورم،
بی‌معشوق هم می‌شود با واژه‌ها کنار آمد..



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 50 دقيقه قبل · ش:21292981

·
habib
habib
زجرآورتر از سرطانِ تنهایی
دردناکیِ دُملِ چرکینِ خاطراتی است که
با اشارۀ یک حرف..
یا نجوای یک ترانه..
یا بوی از دست رفتۀ عطری قدیمی..
حتی با چشمکِ مُمتدِ یک خیابان ...
یا شاید
با دیدنِ صحنۀ هم‌آغوشیِ فیلمی ملودرام
سر باز می‌کند.



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 53 دقيقه قبل در دریای عاشقان · ش:21292980

·
habib
habib
پیشِ چَشمانِ آینه‌نشینان
خودش را
مُنکرِ عشق می‌کرد،
اما در درون
نزاع داشت با
خویشتنِ خویش..،
مردی که
هزار جنگِ صلیبی را
به جان می‌خرید .. اما
یک قدم
از جبهۀ خیالِ معشوق
عقب نمی‌نِشَست..



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 53 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21292979

·
habib
habib
در خود فرو ریختم
شبیهِ آسمان خراشی مغرور
در شبیخونِ زلزلهٔ نگاهِ بی‌مروّتِ چند ریشتریِ تو

آری ..
زلزلهٔ طعنِ نگاهِ غنی از عشقِ تو
در فقرِ مطلقِ تنهایی من..
درست آن هنگام
که بر روی گسلِ باورم
در کانونِ نگاهم رخ دادی.. تا
عمقِ چند هزار متریِ قلبم را
به قدرتِ یک نگاه زیر و زِبَر سازی..
.
.
.
از بلندِ نگاهت
که به کوچه فرو ریختم
تاریکِ شب بود
و ظلماتِ تنهایی..

حالِ خرابِ آواری را داشتم که
که بر سرِ قلبم ویران گشته بود..
بی‌تعادل
طیِ مسیر می‌کردم به جانبِ عُزلت
با پاهای لرزان از شوکرانِ نگاه تو
که زیرِ وزنِ سنگینِ یک دل از چگالیِ یادِ تو
یارای ایستادن نداشت..

می‌لرزیدم
و دود از سرِ تنهایی‌ام بلند می‌شد..
که پناه می‌بردم به خدا
از شرِ نماندن در نبودنِ تو.‌.

تو
یک جفت چَشمِ نافذ بودی
من
قربانیِ شمارهٔ نمی‌دانم چندِ گیرای نگاه تو..

می‌دانم
زهرِ نگاهِ تو
کاری‌تر از سیانورِ تنهاییِ من بود..

می‌دانی ..
من مُرده بودم... و
هیچ کجای زندگی را
به قـــدرِ همین مرگ
شیرین ندیده بودم...

آرام جان می‌سپردم تا
از تو، از نو جانی دوباره بگیرم ..
و اگر چه زمان نای ماندن نداشت
ادامه در کامنت ذیل:



1 دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 54 دقيقه قبل در mano to · ش:21292978

·
habib
habib
رهــا شده بود
در وادیِ دلتنگی..
مردی که
رو به قبلۀ خاطراتِ یک زن می‌خوابید.. تا
نمک گیرِ وسوسه‌های جنونِ زنی دیگر نشود..



دیدگاه · 1 روز و 8 ساعت و 56 دقيقه قبل · ش:21292977

·