#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
182

مشخصات

موارد دیگر
habib
1370 پست
12714 بازديد
امتياز : 3425.25
فعال
0.6 پست در روز
مرد
شركت حمل ونقل
سرگذشت من ، سرگذشتی بود که اشتباها از{ سر }من{ گذشته} بود...... و سرنوشت من ، سرنوشتی مبهم بود ، که آن کسی که جای کاغذ را بلد نیست وبر سرما چیز می نویسد ! اشتباها بر{ سر} من {نوشته } بود .... ومن در سر نوشت خود ، سرگذشت خیلی از انسانها را دیدم.... و از سرگذشت خود ، درباره خیلی از سرنوشتها ، خیلی چیزها شنیدم ... واز همه اینها و از همه آنها ......... آه ......فریاد ، باور کنید انسانها ! ..خیلی چیزها فهمیدم !...

افتخارات

دنبال‌کنندگان

(257 کاربر)

گروه ها

habib
habib
ختم کلام:
دست‌هایم را
سر به زیرِ جیب‌های خالی‌ام می‌کنم که
از پسِ توجیهِ عشقِ نشسته در دلم برنمی‌آیند..
و
در سیگارِ بهمنم آتش خواهم زد،
احساسم را تا
میخکوبِ نگاه‌های معنادارِ این حوالی نشوم

بگذار جای خالی‌ام در آغوشت
از دهان بی‌افتد، که وقتی
دلی از فکرِ عطرِ نانِ گندم پُر باشد،
دست نشاندۀ عرفانِ شرقیِ چشم‌های تو
نخواهد شد..

خنده‌هایم را نبین.. که
این خنده‌ها برای مبادای درد‌هاست..
این خنده‌ها تنها
دردهایم را بی‌درمان‌تر می‌کند..
مادامی‌که حسابِ بانکی‌ام
از غرورِ مردانه‌ام، انتقام می‌گیرد..

می‌دانی
فقر همیشه یک غربتِ غریبانه
در خودش ضمیمه می‌کند تا
مبادا عشقی
به درونِ غمگینش راهی بیابد..



دیدگاه · 12 روز و 3 ساعت و 59 دقيقه قبل · ش:21272281

·
habib
habib
از یک جایی به بعد..
ادامه می‌دهی
زندگی را به سمت جایی پرت
دست می‌کشی
از تمامی عشق‌های پاره وقت..
و پنجرهٔ دل را
باز می‌کنی مشرف به انزوایی که
با هیچ آغوشی معامله نمی‌شود.



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت قبل · ش:21272280

·
habib
habib
با حسِ یک زن بخوان،
وقتی نفسِ بودنش گناه است ::.

شبیه شیطانی که رجیم است،
نفسِ بودنم را گناه می‌شماری،
آن لحظه که آزادی‌ام را
به شرطِ تفکرِ قرون وسطایی‌ات می‌کنی.. و
فحشا را در چشم‌های ولگرد خود
به تمامِ زنانِ دور و بر
_ جز خواهر و مادرت _ تعمیم می‌دهی..

شبیه شیطانی که وسوسه کننده است،
مرا همیشه در ژانرِ گناه می‌بینی..
دردم می‌آید که هرزگی در وجودت
آنقدر ریشه دوانده است که
همۀ رجلِ این شهر را
هم‌فکرِ عقایدِ خودت می‌دانی ..،
وقتی حتی
همسر و دخترت را به جرمِ جامعه‌ای فاسد، محدود می‌کنی..

دردم می‌آید که
تمامِ عقده‌هایت، عقیده‌ات شده‌اند..
وقتی ناموس را اندامِ من می‌دانی.. که سینه‌ام
بیشتر از تفکرم به چشمت می‌آید.. که
تمامِ عقیده‌ات در عقده‌ای جنسی بر باد می‌رود و
تعادلِ ایمانت با چند تارِ مو برهم می‌ریزد.. که
ایمانت، حتی به قدرِ یک مانکنِ برهنه
در پشتِ شیشۀ ویترین هم استوار نیست..

دردم می‌آید که از آزادی دم می‌زنی،
بی‌آنکه بدانی آزادی یادگرفتنی است..
وقتی یاد بگیری به عقایدِ منِ زن،
همانقدر احترام بگذاری که به تفکرات حولِ بینی‌ات.. که
بفهمی آزادیِ من، مسئولِ گناهِ تو نیست...

...



1 دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 9 دقيقه قبل · ش:21272275

·
habib
habib
فرض کن نشسته‌ای
در وسطِ دامانِ شعرهایم
تا آبروی رفته از حیثیتِ عشق را
دوباره بازگردانی
به آغوش‌های گُر گرفته
از تبِ لمسیدنِ یکدیگرمان..

فرض می‌کنم
که از خود "بی‌خود" شده‌ای
تا "با من" یکی شوی
که از سرِ نو به آسمانِ شعرم
ریسمانِ بوسه ببافی با تار و پودی سرخ
که عاریه گرفته‌ای از رژِ لب‌هایت..
تا خنده‌هایم دیگر
به جنونِ آینه‌های موازی
از انعکاسِ بی‌کسی‌ها بَرنخورَد..

فرض کن
که هم بستر شده‌ای
با حقیقتِ لرزانِ شبحِ احساسِ یک مرد
که فرضیاتِ عشقش در این شهر
آغوش به آغوش
با بوسه به اثبات می‌رسند.. اما
خود در درونِ خویش،
همیشه هیچ‌وقت
جانِ سالم به در نبُردِه است
از احتمالِ تنهاییِ پیشِ پا افتاده‌ای
که کاسه است
در زیرِ نیم‌کاسۀ عاشقانه‌هایش..

اصلاً
همهٔ این‌ها به‌کنار
بیا فرض کنیم
که سرنوشتم شده‌ای..،
که این تنهایی موقتی است..
که تو همان تقدیرِ لجوجِ عاشقانه‌ای
که باید بر پیشانیِ چروکیده از تنهایی‌ام
نوشته شوی.. تا
وعدۀ یک عمر مُعٰاشقۀ آرام را
به پُشتِ پلک‌های زندگی‌ام
الصـــــــاق کنی..



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 11 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21272274

·
habib
habib
آغوش ها را از عشق درو کردند
بوسه‌ها را به خوشه‌نشین‌ها واگذاشتند
تا مزرعهٔ احساس
تهی شود از عاشقانه‌های رسیده
در بزنگاه پاییز تنهایی

دیگر از آدمک‌ها
به انتظار کدامین رسالتی؟
که دیری‌ست پشت وسوسهٔ هر آغوش
تنها تنهایی‌ست که سوسو می‌زند..



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 19 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21272272

·
habib
habib
این شعر،
متهم ندارد که ردیف داشته باشد

متهم یعنی
شاه‌بیتی که هیچ وقت
پایش به گلیـمِ شعر دراز نشد.. تا
زیر گوشِ شاعر، از عشق بخواند .. و
همچون نر و مادۀ گیاه،
طوری شعر را در آغوش کشد که
روحش محکوم به دمیده شدن
در کالبدِ بی‌جانِ واژه‌ها شود..

این شعرها
از کُرگی شاه بیت نداشتند..
تنها یک راه بودند برای فرار
از آرزوهای ذلیل شدۀ شاعری که
"تنهایی" را تخلص شعری‌اش کرده بود..


حالا چه فرقی دارد که
مکنوناتِ قلبی شاعر ناگفته بمانند یا
با لحنِ مرگی تدریجی، منتشر شوند..

به شعر مَرّگی که دچار باشی،
همیشه محکوم به نوشتنی.. شاید
شاه بیت شعرت ... متعاقباً اعلام شود..



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 19 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21272271

·
habib
habib
این شعر،
متهم ندارد که ردیف داشته باشد

متهم یعنی
شاه‌بیتی که هیچ وقت
پایش به گلیـمِ شعر دراز نشد.. تا
زیر گوشِ شاعر، از عشق بخواند .. و
همچون نر و مادۀ گیاه،
طوری شعر را در آغوش کشد که
روحش محکوم به دمیده شدن
در کالبدِ بی‌جانِ واژه‌ها شود..

این شعرها
از کُرگی شاه بیت نداشتند..
تنها یک راه بودند برای فرار
از آرزوهای ذلیل شدۀ شاعری که
"تنهایی" را تخلص شعری‌اش کرده بود..


حالا چه فرقی دارد که
مکنوناتِ قلبی شاعر ناگفته بمانند یا
با لحنِ مرگی تدریجی، منتشر شوند..

به شعر مَرّگی که دچار باشی،
همیشه محکوم به نوشتنی.. شاید
شاه بیت شعرت ... متعاقباً اعلام شود..



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 33 دقيقه قبل در دریای عاشقان · ش:21272269

·
habib
habib
موهایت
سمفونیِ شماره چندمِ عشق است
که این چنین
دستانِ تنهایی‌ام را
آغشته به آرزوی نواختن‌شان کرده است..



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 34 دقيقه قبل در دریای عاشقان · ش:21272268

·
habib
habib
ابتدایش را که به روی هم نیاوردیم
بیا انتهایش را هم....
ببین..،
وقتی نمانده است
بیا تقدیر را برگشت بزنیم
کمی در هم اتراق کنیم
اتراق یعنی
از آرامش مدیونِ به آغوشت که بگذرم
این شعرهای گاه و بیگاه،
نمک پروردۀ خنده‌های تو اَند..
و چشمانت..
آه چشمانت هنوز
آبستنِ اتفاق‌ها.. یی است که باید
در آغوشِ من رخ دهند..

ابتدایش را
که به روی هم نیاوردیم..
بیا و لب‌های رفتنم را گاز بگیر.. و
با کلاسیک‌ترین زنانگیِ دنیا
تنها دلم را ببر که
نازت را بکشم به رخِ رفتن تا
انتهایش را هم..
می‌دانی.. انتهایش را هم می‌شود
_ باور کن می‌شود _
به روی هم نیاوریم.. اگر
سایه شوی روی سر بی‌کسی‌هایم.



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 35 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21272267

·
habib
habib
دست خودم نیست
من ضمانت نگاهت را
در شب گریه‌های بی‌تو کرده‌ام تا
ضامن خون لختگی‌های شعر،
پس از عبور جریان تو
از مویرگ‌های خیال شوم..

می دانی..
ارتباط تو با قلب من
احتمالی نیست ... که
لمس آغوشت در بطنِ خیال،
منوط به بودنت باشد..

امروز که آمدی .. لنگر بی‌انداز
باور کن
تقدیر این است که
من جزئی از تنهایی تو باشم،
بی‌آنکه آرامش خیالت را جریحه‌دار کنم..



دیدگاه · 12 روز و 4 ساعت و 37 دقيقه قبل در ღೋ اُتـآقڪ خــیآلے ೋღ · ش:21272266

·