علی رستگار
کــــــــاش میـشــــــد
سکــوتــــــــــ را از نبــض بــاور یکــــ اتفـاق دزدیــد!
آن وقــتـــــــــــــ
مــن چقــدر حــرفــــــ بــرای گفتــن داشتــــم...!
دیدگاه
·
1 ساعت و 11 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17069197

·
علی رستگار
دلـ ـم نگـرفتـ ـه از اینـکـ ـه رفتـ ــه ای ...
دلـ ـگیــ ـرم از همــه دوســت داشـتـ ـنهـایـ ـی کــه گفــتی ...
ولــ ـی نـداشـ ـتـی...!!!
دیدگاه
·
1 ساعت و 16 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17069188

·
علی رستگار
چه خوش خيال بودم من, نفرين بر تو غريبه به تو كه روزي آشناترين لحظه هايم بودي سكوت خسته و قلب شكسته ام را ببين با من جه كردي؟ آيا تاوان عاشق شدن و عاشق بودن اين است؟؟ اگر چنين است پس نفرين بر عشق...
...
دیدگاه
·
1 ساعت و 20 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17069166

·
میعاد ایرونی
سگی نزد شیری امد و گفت بیا تا با هم کشتی بگیریم شیر به او اعتنای نکرد سگ گفت الان می روم و به همه سگها می گویم که شیر از من ترسید
شیر گفت ملامت کردن سگها راخوشتر دارم از ان که شیران مرا ملامت کنند و بگویند که چرا شیری با سگی کشتی گرفت
دیدگاه
·
2 ساعت و 22 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068941

·
میعاد ایرونی
از پل نامردان عبور نکن... بگذار تورا آب ببرد!
از ترس شیر به روباه پناه نبر...بگذار شیر تورا بخورد!
ببر باش و درنده ...
ولی از کنار آهوی بی پناه
به آرامی گذر کن...
دیدگاه
·
2 ساعت و 25 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068928

·
میعاد ایرونی
دوستت دارم
آره... به همین سادگی
دیدگاه
·
2 ساعت و 31 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068895

·
میعاد ایرونی
هيچ کس نميتواند به عقب برگردد و از نو شروع کند
اما همه مي توانند از همين حالا شروع کنند و پايان تازه اي بسازند...
دیدگاه
·
2 ساعت و 47 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068814

·
sahar
گفت :
این قدر نامم را تکرار نکن !
نفسم را حبس کردم...!
احسان پرسا
·
2 ساعت و 52 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068792

·
میعاد ایرونی
دستانت را در برابرم مشت میکنی . میپرسی گل یا پوچ ؟؟؟؟
در دلم میگویم فقط دستانت
دیدگاه
·
2 ساعت و 57 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068771

·
sahar
گفته بودم شطرنج بازیه زندگیست...
سیاه بودم یا سفید؟!
فرقی نمیکند،
ناجوانمردانه باختم...
خوب بلد بودم بازی را
اما...
اما سر که بلند کردم مات چشمانت شدم
و تمام!
باختم،
وا دادم،
به امید اینکه اسیر چشمانت شوم
اما پلک زدم
و رفته بودی...
میبینی؟
دلی به وسعت یک شاعر را، به اسارت هم نمیگیرند
بی انصاف ها...!!
--------------
عرفان بروغنی
دیدگاه
·
2 ساعت و 59 دقیقه قبل
در
گلایه کن و نترس
·
ش:
17068767

·