#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
35
اطلاعات پروفايل خصوصي است.
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
شاید سلام اگه کسی جواب بده کسی یادش باشه که جواب سلام بده



دیدگاه · 5 سال و 6 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 38 دقيقه قبل در harf dele shekaste · ش:19221741

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
این که نگاهت نمیکنم یعنی گرفتاره توام رفتن همه ولی نترس من که طرفداره توام



دیدگاه · 5 سال و 6 ماه و 10 روز و 18 ساعت و 41 دقيقه قبل · ش:19221705

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
این که نگاهت نمیکنم یعنی گرفتاره توام رفتن همه ولی نترس من که طرفداره توام



دیدگاه · 5 سال و 6 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 39 دقيقه قبل · ش:19137954

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه



دیدگاه · 5 سال و 11 ماه و 26 روز و 3 ساعت و 38 دقيقه قبل · ش:17407583

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
شعرهایم بوی نم می دهد ... مدتیست در کوچه پس کوچه های دلم زیر باران قدم میزنم ... بدون چتر ... و بدون تو ...



دیدگاه · 5 سال و 11 ماه و 26 روز و 3 ساعت و 50 دقيقه قبل · ش:17407520

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش درآورد

تا صدقه دهد

ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد

صدقه عمر را زیاد میکند



دیدگاه · 6 سال و 23 روز و 6 ساعت و 12 دقيقه قبل · ش:17241302

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
در حریم "هیچ" میمیرم هیچ از عشق ... هیچ از آغوش ... که آسمان بلند نگاهم ابریست و شوق بوسیدن خورشید، بسیار کاش "هیچ" نبود ... تا شاید من و تو ، "ما" میشدیم...



دیدگاه · 6 سال و 23 روز و 6 ساعت و 22 دقيقه قبل · ش:17241245

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
من، سکوت می کنم و تو ، سکوت می کنی ... پس ... جواب عشق را چه کسی بدهد؟؟؟!!!



دیدگاه · 6 سال و 23 روز و 6 ساعت و 28 دقيقه قبل · ش:17241219

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
یرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم



دیدگاه · 6 سال و 1 ماه و 2 روز و 19 ساعت و 42 دقيقه قبل · ش:17198651

·
dekorasionmodernorg
dekorasionmodernorg
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم



دیدگاه · 6 سال و 8 ماه و 5 روز و 19 ساعت و 34 دقيقه قبل در harf dele shekaste · ش:10291627

·