#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]
35
اطلاعات پروفايل خصوصي است.
خدا حافظ
خدا حافظ
شاید سلام اگه کسی جواب بده کسی یادش باشه که جواب سلام بده



دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 19 دقيقه قبل در harf dele shekaste · ش:19221741

·
خدا حافظ
خدا حافظ
این که نگاهت نمیکنم یعنی گرفتاره توام رفتن همه ولی نترس من که طرفداره توام



دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 4 روز و 10 ساعت و 21 دقيقه قبل · ش:19221705

·
خدا حافظ
خدا حافظ
این که نگاهت نمیکنم یعنی گرفتاره توام رفتن همه ولی نترس من که طرفداره توام



دیدگاه · 4 سال و 11 ماه و 9 روز و 12 ساعت و 19 دقيقه قبل · ش:19137954

·
خدا حافظ
خدا حافظ
هر جا چراغی روشنه
از ترس تنها بودنه
ای ترس تنهایی من
اینجا چراغی روشنه



دیدگاه · 5 سال و 4 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 18 دقيقه قبل · ش:17407583

·
خدا حافظ
خدا حافظ
شعرهایم بوی نم می دهد ... مدتیست در کوچه پس کوچه های دلم زیر باران قدم میزنم ... بدون چتر ... و بدون تو ...



دیدگاه · 5 سال و 4 ماه و 19 روز و 19 ساعت و 30 دقيقه قبل · ش:17407520

·
خدا حافظ
خدا حافظ
کارگر خسته ای سکه ای از جلیقه کهنه اش درآورد

تا صدقه دهد

ناگهان جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد

صدقه عمر را زیاد میکند



دیدگاه · 5 سال و 5 ماه و 16 روز و 21 ساعت و 53 دقيقه قبل · ش:17241302

·
خدا حافظ
خدا حافظ
در حریم "هیچ" میمیرم هیچ از عشق ... هیچ از آغوش ... که آسمان بلند نگاهم ابریست و شوق بوسیدن خورشید، بسیار کاش "هیچ" نبود ... تا شاید من و تو ، "ما" میشدیم...



دیدگاه · 5 سال و 5 ماه و 16 روز و 22 ساعت و 3 دقيقه قبل · ش:17241245

·
خدا حافظ
خدا حافظ
من، سکوت می کنم و تو ، سکوت می کنی ... پس ... جواب عشق را چه کسی بدهد؟؟؟!!!



دیدگاه · 5 سال و 5 ماه و 16 روز و 22 ساعت و 8 دقيقه قبل · ش:17241219

·
خدا حافظ
خدا حافظ
یرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم



دیدگاه · 5 سال و 5 ماه و 26 روز و 21 ساعت و 22 دقيقه قبل · ش:17198651

·
خدا حافظ
خدا حافظ
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را می شناسم



دیدگاه · 6 سال و 29 روز و 21 ساعت و 14 دقيقه قبل در harf dele shekaste · ش:10291627

·