#Delshekaste هم اکنون يکي از اعضاي ما باشيد [عضويت سريع]

احمد رضایی

76

مشخصات

موارد دیگر
احمد رضایی
10754 پست
20421 بازديد
امتياز : 23441.7
حرفه اي
8.2 پست در روز
مرد
مجرد


افتخارات

دنبال‌کنندگان

(122 کاربر)
احمد  رضایی
احمد رضایی
دلم شور می‌زند وقتی نباشی، وقتی بروی و هی من گوش بدهم و هی صدایی نیاید، سرما سرمام می‌شود. می‌شنوی امینه آغا؟ سردم می‌شود و هی دلم شور می‌زند برای آن صفیه و صدیقه حتی. دریغ از یک بند انگشت کاغذ. پسر کاکل به سرتان هم که دستش به دهنش می‌رسد، حتی وقت نمی‌کند هفته ای یکبار تلفن بکند که: «چطوری بابا؟»

کی بود زنگ زد؟ گفتم: «چطوری بابا؟»

گفت: «من خوبم، می‌سازم. تو چطوری؟ هنوز هم ماهیگیری می‌روی؟» گفت: «ساعت خواب بابا.»
دل شکسته




ii.preview.jpg
دیدگاه · 1 ساعت و 16 دقيقه قبل · ش:21414873

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلطیدم و خودم را انداختم پایین و همینطور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود؟ مرده اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والذاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی این دو تا آرنجم خودم را کشیدم بالا که مثلاً این نیمکت پایین ساختمان را ببینم، دیدم که خالیست. آن یکی هم که جلو ورودی سه هست خالی بود. کجا هستند این جوان‌ها که دوتاشان نمی‌آیند روی این نیمکت زیر این پنجره ی ما بنشینند؟ دخترک آن سر و پسر این سر و بعد هی یکی روی چوب نیمکت به ناخن خط بکشد و بپرسد: «خوب چطوری؟»

و آن یکی بگوید: «خوبم.» و باز این یکی دور و برش را نگاه کند، دست بر چوب سرد نیمکت بکشد و بگوید: «خوبی؟» و دختر بگوید: «بد نیستم.» اشکم پاشید والله، خودت که دیدی. نگفتم بهت. ترسیدم که باز زنگ بزنی به این صفیه، یا زنگ بزنی به آن الدنگ بیغیرت که: «من از پس این باباتان بر نمی‌آیم.» گفتم دیر کردی، دلم شور زد.

دلم شور می‌زند وقتی نباشی، وقتی بروی و هی من گوش بدهم و هی صدایی نیاید، سرما سرمام می‌شود. می‌شنوی امینه آغا؟ سردم می‌شود



دیدگاه · 1 ساعت و 19 دقيقه قبل · ش:21414871

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
داستان کوتاه .
من می‌خوانم، تو که می‌دانی، روزی دو تا روزنامه ی رسمی تیراژ بالای این ملک را می‌خوانم. کتاب هم می‌خوانم. توی این‌ها که این حرف‌ها نیست. رادیو هم که مدام می‌گیرم. سلام صبح به خیر را هر روز صبح گوش می‌دهم. سر ساعت دو هم همین امروز اخبار را گرفتم. از صد یا هزار درجه زیر صفر هم باید بگذرد. دروغ نمی‌گوید این صفیه؟ بفرما، این هم مجله ی روشنفکری. این حرف‌ها نیست. نق البته می‌زنند ولی هیچکس نمی‌بینم بنویسد که دماوند صبح‌ها وقتی که خورشید هنوز پشت افق آن روبرو باشد، چه شکوهی دارد. مرده اند انگار، چسناله می‌کنند.

نبودی تو، رفته بودی نان بگیری یا نمی‌دانم سبزی. صبح اول وقت یکی تلفن کرد گفت: «دو تا جوان قرار گذاشته اند، سر پنج عصر وسط میدان ونک برقصند.» من اول زنگ زدم، به دو سه جا. همینطور شماره می‌گرفتم و همین را می‌گفتم. یکی هم به خودم زنگ زد و گفت. من هم غلطیدم و خودم را انداختم پایین و همینطور سینه خیز رفتم تا کنار پنجره و بالاخره بلند شدم. دلم گرفت والله. پشت این همه پنجره یکی نبود؟ مرده اند مگر این مردم؟ بعد هم که دست دراز کردم و به هر والذاریاتی بود پنجره را باز کردم و روی ا



دیدگاه · 1 ساعت و 22 دقيقه قبل · ش:21414870

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
A true friend is always there for you
A true friend will help you no matter ther problem
A true friend is like a sister, she knows your better, than you know yourself
A true friend is someone who knows when you're sad, ans can cheer you up when you need it most
A true friend is someone that can make you laugh no matter what they say or do
A true friend is someone who believes in you
A true friend will stick by your side
A true friend is someone you can call just if you need a shoulder to lean on
But most of all a true friend will never leave you



دیدگاه · 1 ساعت و 54 دقيقه قبل · ش:21414864

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
شاعر:


وقتی خدا عشق را آفرید، هیچ کمکی به کسی نکرد….
وقتی خدا سگ‌ها را آفرید، هیچ کمکی به سگ‌ها نکرد….
وقتی خدا گیاهان را آفرید، کارش خیلی معمولی بود….
وقتی خدا نفرت را آفرید، به ما یک چیز کاردُرُست و به درد بخور داد…
وقتی خدا مرا آفرید، خب فقط مرا آفرید….
وقتی خدا میمون را آفرید، خواب‌آلوده بود.
وقتی زرافه را آفرید، مست بود
وقتی مواد مخدر را آفرید، درعالم هپروت بود
وقتی خودکشی را آفرید، همین‌دوروبرها بود.
وقتی تو را خوابیده روی بسترت می‌آفرید
می‌دانست چه کاری می‌خواهد انجام بدهد
مست بود، در هپروت سیر می‌کرد
و هم‌زمان
کوه و دریا و آتش را خلق می‌کرد در واقع به نوعی چند کار را با هم قاطی کرده بود
اما وقتی تو را خوابیده در بسترت خلق می‌کرد
بیش از هر زمان دیگری به جهان مقدس‌اش دست یافته ‌بود▫️

????



دیدگاه · 2 ساعت و 4 دقيقه قبل · ش:21414863

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
سیلِ فقیرسازیِ آگاهی این روزها چه آزارنده است برای اذهانی که در پروای غنی‌سازی شعورِ خویش‌اند. گاهی عصاره‌ و لب و لبابِ جامعه‌ی نمایشگریِ یک‌پارچه برای هر چشم غیرمسلحی نیز برملا می‌شود. بی‌بی ‌سی‌ها و بابا سی‌‌های نمایش یک‌ریز خبرنگار و کارشناس و تحلیل‌گر عَلَم کردند تا به ما بقبولانند « اتفاقی تاریخی» لحظه به لحظه در شُرفِ وقوع بوده و سرانجام به وقوع پیوسته است. باید برای در امان ماندن از سیلِ آگاهیِ دروغین و دفعِ تهوع در برابر آن‌چه ویلهم رایش طاعونِ عاطفی می‌نامد، چشم و گوش‌ات را ببندی تا با درون درآیی و در خویش بنگری در جست‌وجوی سنگری…

سنگرِ من هم، همان دهکده‌ و هم‌ولایتی‌هایی است که در کتاب‌خانه‌ام جا داده‌ام. کتابی از مارسل مورو



دیدگاه · 9 ساعت و 9 دقيقه قبل · ش:21414860

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
I'll always be glad to see you
I'm going to read your writings
you're like flower .



دیدگاه · 9 ساعت و 24 دقيقه قبل · ش:21414859

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
که پانزده میلیارد سال از آغاز هستی این آسمان و این زمین می‌گذرد. عکس آغاز خلقت را هم گرفته بودند. تازه، گوشات با من است؟ میلیارد‌ها میلیارد سال هم باید بگذرد تا هر ذره ای هی تجزیه بشود و هی هوا سرد بشود. هوا که سرد نشده، زمهریر که نیست بیرون. از زمهریر هم باید بد‌تر بشود. همین دیروز بود که آن رنگ نارنجی غروب افتاده بود به آن دیوار. آنوقت صفیه می‌گوید: «شربت سینه نیست بابا. آقا محمود ده تا داروخانه را بیشتر رفته. داروخانه ی بنیاد هم گفته اند ندارند. رفته ناصرخسرو پیدا کرده.»
دل شکسته




ii.preview.jpg
دیدگاه · 9 ساعت و 33 دقيقه قبل · ش:21414858

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
می‌توانستیم دوتایی بگیریم اش و بخوابانیم اش روی همین تخت و من دو تا شلالی می‌زدم به آن کفل نازنین اش، جگرم حال می‌آمد. می‌گفت بچه‌ها تا بوق سگ پای تلویزیون اند، آقا محمود هم تا بگویی چی، خرخرش بالاست.

راست که نمی‌گوید. زمهریرِ زمهریر که نشده هنوز. راستش را بگو پیرزن. آن بیرون چه خبر است، پشت این پنجره، آنطرف این دیوار چه می‌گذرد که آقا محمود به دختر من هر شب خدا پشت می‌کند و تا صبح هی خرناس می‌کشد و این صفیه ی بی پدر هی فرت و فرت سیگار می‌کشد و به پنجره نگاه می‌کند تا کی صبح شود، تا باز بلند شود و اول بچه هاش را برساند، بعد برود اداره، کاکلاش را بدهد تو و نمی‌دانم باز مقنعه اش را زیر گلوش سنجاق کند و تا سه یا سه و نیم همه اش مواظب باشد که موهاش نیاید بیرون. خودش گفت به من، آتش گرفت دلم، می‌شنوی زن؟ پرسیدم: «کدام دیوار آن بیرون می‌افتد، کجای این فلک سوراخ می‌شود اگر موی دختر گمب گل من، یه کم، فقط به اندازه ی این بته جقه ی روی این دستمال عسلی از لب مقنعه اش جوانه بزند؟» گفتم: «کی می‌ترسد از دختر من؟» بفرمایید، همین دیروز توی روزنامه خواندم که پانزده میلیارد سال از آغاز هستی این آسمان و



دیدگاه · 9 ساعت و 33 دقيقه قبل · ش:21414857

·
احمد  رضایی
احمد رضایی
داستان کوتاه :
می‌گفتم: «مگر یکی دیگر هم هست؟»

می‌گفت: «داد نزن، بیدار می‌شوند.»

آنوقت این‌ها فقط از ارز حرف می‌زنند که مثلاً شده دویست و چند. طوری هم می‌گویند که انگار می‌کنی اگر دههزار تایی خریده بودند، حالا روی گنج قارون نشسته بودند. تف به این روزگار، صفت ندارند این مردم. نشده به جان خودت یکیشان یکروز بیاید که: «ببین، چه پیراهنی خریده ام.» دل من که هنوز هستش، می‌زند. می‌گویم: «بکن دختر این روپوش را، بچرخ ببینم چین چین دامن ات را.» می‌گوید: «من دامن نمی‌پوشم.» شنیدی چی گفتم؟ صفیه گفت: «من همیشه بلوز و شلوار تنم می‌کنم. راحت‌تر است.» این هم از اقبال من. آن دامن سفید و سرخ اش یادت هست؟ باید یکجایی گذاشته باشیش، همین چند سال پیش دیدم اش‌ها! گرفتم جلوم و هی زار زدم. از خوشحالی بود، باور کن، یادم آمد، می‌چرخید. و دامن چین چین سرخ و سفید، دور آن پاهای کوچک و تپل و سفیدش می‌چرخید. می‌گوید: «من بلوز و شلوار می‌پوشم.» یه یه یه یه… می‌گوید: «گرم‌تر است.» گفتم: «توی خانه، جلو حاج آقاتان چی؟» گفت: «بابا، کسی دیگر حوصله ی این حرف‌ها را ندارد.»‌ای وای. اگر می‌توانستم، اگر تو بودی و کمکم می‌کردی،



دیدگاه · 9 ساعت و 35 دقيقه قبل · ش:21414856

·